خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

خدای من مهربانترین و قدرتمندترین است ! اوست تنها پناه دل تنهای من !
نویسنده : سمیه - ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ،۱۳٩٠
 

 

تنها بود...

خانه اش کوچک بود...و...پس اندازش کم...

قلبش وسیع بود... مهربانی و پاکی قلبش حد و نهایتی نداشت...

خانه ی کوچکش از گرمای محبت قلب رئوفش همیشه گرم بود و گیرا و دوست داشتنی...!

اما...

کسی نبود و قلبی نبود که به او محبت کند....

و دیر زمانی ست که تشنه ی محبتی عمیق بود ... محبت و مهری از جنس پاکی قلبش ...!

محبت و مهری که به او بفهماند و به او بگوید که تو را تنها برای خاطر قلبت دوست میدارم....

نه بخاطر ظاهر زیبایت ...نه بخاطر اصالت خانوادگی ات.... نه به خاطر موقعیت ات...نه به خاطر تحصیلاتت...

وچقدر سخت است...

تنها زندگی کردن... بی محبت ... و ... بی عشق ....

و غم انگیز تر از آن......

اینکه ....

دیر زمانی ست اشک مهمان خانه ی آن دو چشم زیبا و جذابش شده ....

اما...

گاهی با خود می گفت...

در این خانه همیشه باید احساس آرامش کنم...حتی اگر تنهایی ام عمیق باشد...حتی اگر کسی نیست تا...نگرانم باشد...تا...محبت کند....تا....دل بسوزاند....

چون ایمان داشت و یقینی ژرف که !....

که خدایی دارد ...قدرتمند و متعال ! ... و چقدر به خود می بالید که خدا را دارد ! چرا که می دانست ...

خدایش جانشین تمام نداشته هایش است !

 

 


 
 
خدایا ! تو تنها پناه منی ! من به رحمتت ایمانی ژرف دارم ای مهربان قدرتمند !
نویسنده : سمیه - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ دی ،۱۳٩٠
 

 

امروز....

از نو.......

آغاز می شوم....برای همیشه .

با خود حرف میزنم...

باید تغییر دهی...تمام خودت را !.....تمام رفتارت را !.....تمام رفتارت را با مسائل موجود....

باید نو شوی ... !

باید شاد باشی در هر لحظه و همیشه ...!

باید قدر خودت و زیبایی ات را بدانی !

و تو خوب می دانی که خدایی هست که جانشین تمامی نداشته های توست...

آری....

می دانم !....

خوب می دانم که خدا هست حتی در غریبانه ترین تنهایی هایم ...و اوست که همیشه بهترین ها را در هر لحظه از زندگی ام به من همیشه هدیه می کند ...

و من ایمان دارم به قدرت و مهر و لطف خدای مهربانم .

خدایا !..........

تو را سپاس برای هر آنچه که به من عطا کرده ای و هر آنچه که به من عطا خواهی کرد .

من !...این بنده ی سراسر نیاز و خواهش تو ای خدای مهربان همیشه چشم براه لطف و کرم و مهربانی و بخشندگی ات هستم .

الهی به امید تو و رحمتت لحظه لحظه بودنم را نفس می کشم و با امید به رحمت بی حد و حساب تو ای مهربان قدرتمند روزهایم را زندگی می کنم....و یقین دارم که تو آرامش و شادی را در لحظه لحظه های زندگی ام به من هدیه خواهی کرد مهربان من ! خدای من ! پناه من ! پناه من ! پناه من !...........

 


 
 
حسبی الله !...توکلت علی الله !...و الله خیر الحافظین ...خدایا ! خودت خوشبختم کن
نویسنده : سمیه - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ،۱۳٩٠
 

 

صبوری را خوب به من آموختی...خدای مهربانم...

و هرچه که از سوی توست ای مهربان من ! ... می دانم که خوب است....

چون تو می خواهی من را و روح و جانم را تعالی بخشی....

و من به هر آنچه که تو برای من می خواهی آری می گویم و از صمیم قلب پذیرا هستم...چون ایمان دارم.. و یقینی بس ژرف..که تو همیشه بهترین ها و ناب ترین ها را به من هدیه کرده ای...

سپاس تو را ای مهربانترین مهربانان و ای قدرتمند متعال .

خدای مهربان و قدرتمندم !

لحظه لحظه ی زندگی ام را با حضورت سرشار از خوشبختی و آرامش و شادی قلبی کن ای تنها پناه و ای تنها تکیه گاه زمین و آسمان من !

حسبی الله ... توکلت علی الله ...

و الله خیر الحافظین .

 


 
 
خدایا ! تو را قسم به خدایی ات...یهترین ها را همیشه به من هدیه کن و همراهم باش !
نویسنده : سمیه - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ،۱۳٩٠
 

 

با آن چشمان غم گرفته اش ...

به تنه ی سخت و خشکیده ی درختان صف کشیده ی پاییزی نگاه می کرد و غرق در چون و چرای تقدیرش بود ...

با خود زمزمه می کرد....با قلب خود...با روح پژمرده و خسته و دلگیر خود....

ماه ... آخرین ماه پاییز است....و پاییز گذرا ست....

خدا هست !... حتی در تنهاترین و تلخ ترین لحظات زندگی ام ...حضور خدا را در تار و پود و در جان لحظاتم حس کرده ام...

ایمان من به خدا ... یقین من به خدا ....به قدرتش و مهربانی بی کرانش....همیشه آرامشی عمیق و شادی و خوشبختی عمیق و زیبا برایم به ارمغان آورده است ....

پس...

خدای من ... جانشین تمام نداشته های من است .

خدای من... تنها پناه و تکیه گاه آسمان و زمین من است.

خدای من ... همیشه آرامش و شادی قلبی را به من در لحظه لحظه های زندگی ام هدیه می کند .

خدای من ! .... همان خدایی ست که تا ابد...همیشه عاشقش می مانم و می پرستمش !

 


 
 
خدای مهربانم قسم به خدایی ات بهترین زندگی را برای من رقم بزن و خوشبختم کن !
نویسنده : سمیه - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ،۱۳٩٠
 

 

خدایا...

چه بگویم که می دانم تو خوب از حال دل من آگاهی...خدایا !.......

عاجزانه و ملتمسانه از صمیم قلب و روحم از اعماق وجودم از تو تمنا می کنم خودت بهترین تقدیر را برای من رقم بزن ای قدرتمند متعال

تو را قسم به این شبهای عزیز و بزرگ...

خدای مهربانم...

خودت همراه همیشگی من باش در لحظه لحظه ی زندگی ام....

خدایا ! تو را به خدایی ات قسم تو تصمیم گیرنده ی زندگی من باش ...تو بهترین ها را به من هدیه بده...ای مهربان نازنین .

من بی صبرانه در انتظار رحمت بی حد و حساب توام خدا........من آرامش و شادی قلبی را و خوشبخت شدن را تنها از دستان قدرتمند و مهربان تو می خواهم...

خدایا !.......تمنا می کنم...خواهش می کنم بدان تنها پناه و امید و تکیه گاه زمین و آسمان من تویی خدا .

من ایمان دارم تو زندگی خیلی عالی و خوب و سرشار از خوشختی و آرامش و شادی را به من هدیه خواهی کرد ! من به تو یقین دارم خدا ! من به تو ایمان دارم خدا ...!

 


 
 
خدای من ! تمنا می کنم بدان ! تنها پناه زمین و آسمان من تویی !
نویسنده : سمیه - ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ،۱۳٩٠
 

 

به قلبت بیاموز ...

زندگی جریان دارد ....

ورای همه ی جدایی ها ...خاطره ها... آشنایی ها.....بودن ها......و گشتن ها.......

و این تویی که ...همیشه می دانی روح بی قرارت با چه آرام می گیرد ......

یقین دارم که برای من ! ..... با فکر به رحمت بی حد و نهایت خدای مهربان و رحیم .... این روح بی قرار تا نهایت ممکن
آرام و قرار می یابد .

خدایی هست که وجودش در لحظه لحظه های زندگی مرا آرام میکند و امیدوار....!

خدایی هست که جبران تمامی نداشته های زندگی من است.....!

خدایا....! تمنا می کنم تو بدان ....! * تنها پناه زمین و آسمان من تویی خدایا * .

من خوب می دانم باران رحمت الهی ... تا همیشه ....بر من که تنها امیدم رحمت خدای مهربانم است....خواهد بارید .

خدای قادر و مهربان و رحیم من !...... من تو را سپاسی ژرف و از اعماق وجودم می گویم برای هر آنچه که به من عطا کرده ای و هر آنچه که به من عطا خواهی کرد ای بی کران مهربان .

 


 
 
خدایا !...خواهش می کنم...تمنا می کنم ...خودت بگذار همه چیز برای من خوب پیش برود.
نویسنده : سمیه - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ،۱۳٩٠
 

 

خدایا ... !

خواهش می کنم تمناهایی که از اعماق وجود و قلبم بر می آید را پذیرا باش و اجابتم کن...

خدایا ...

تو را به خدایی ات قسمت میدهم ... که ...خودت با مهر و لطف ات بگذار تا همه چیز در زندگی ام به خوبی پیش برود...

و من ! ... لحظه لحظه ی زندگی ام را تو را شکر و سپاسی عاشقانه گویم.

خدایا !...خواهش می کنم بدان تنها پناه زمین و آسمان من تویی....تو را به قدرت بی حد و کرانت قسم خدایا ... خواهش می کنم بهترین ها را به من هدیه کن و بگذار طعم آرامش خیال را بچشم....خدایا !....خودت همه ی امور زندگی ام را به بهترین شکل مدیریت کن و طراحی کن...تا من طعم خوشبختی و راحتی را در زندگی ام بچشم و بیش از پیش بر تو عشق بورزم مهربانا ....

خدایا ...نمی دانم چه بنویسم و از چه بگویم و چطور اوج نیازم به لطف ات را بازگو کنم ؟!...

خدایا !...خواهش می کنم تو پشت و پناهم باش و بگذار تا همه چیز برای من ... خیلی خوب و عالی پیش بود...

خدایا ...من به رحمتت ...به لطف و عنایتت به بزرگی ات به عزت و جلالت و به قدرت بی کرانت قسمت میدهم که بهترین ها را هر چه سریعتر به من هدیه کنی خدای مهربان من....

خدایا !...من چشم براه مهر بی حد و حساب توام در لحظه لحظه ی زندگی ام...

خدایا ...خواهش می کنم بدان من به امید مهر و محبت توام...

خدایا ....تمنا می کنم بدان....تنها امید و تکیه گاه زمین و آسمان من رحمت توسن ای تنها تکیه گاه و امیدم...ای خدای مهربانم....

 

 


 
 
خدایا !...چشم بیصبرانه چشم براه لطف و محبتهای توام مهربانا......!
نویسنده : سمیه - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ،۱۳٩٠
 

 

خیره شده بود ... با آن چشمان مشکی جذابش ...!

و به آینده و روزهای زندگی اش فکر می کرد..........

نمی دانست چه بگوید ؟!.....و از چه بگوید ؟!...............

فقط همیشه می گفت که.....***خدا خودش مرا کمک خواهد کرد ***

ایمان داشت . ایمانی ژرف و عمیق !

به ژرفای آرزوی دلش ....!

و یقین داشت که در آخر ...همه چیز خیلی خوب و عالی پیش خواهد رفت ...

معتقد بود ! .........به یقین و ایمانش !..........

و یک روز ......!

ایمان و یقینش کارساز شد ! .....

و یک روز ......!

خورشید آمد و گونه ی زمین رو بوسید !.........

و بعد از آن تمامی روزهای زندگی اش آفتابی و گرم شد !

آری !..................

ایمان و یقین او به لطف خدای مهربان تمامی خوبی ها را به او هدیه داده بود و حالا اوست که شکرگذار لحظه لحظه ی زندگی اش است ....!

پس تو هم ایمان داشته باش ! و بگذار قلبت بی دلیل به لطف خدا یقین داشته باشد !

آنگاه خواهی دید ....

باران نعمتهای خوب خدا را .........!

باران عشق و خوبی را .....................!

باران محبت را ................!

خدایا .......!

سپاس تو را مهربان من !

 

 


 
 
خدایا !...از تو تمنا می کنم تو !...بهترین تصمیم گیرنده ی زندگی من باش مهربانا !
نویسنده : سمیه - ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ،۱۳٩٠
 

 

روزها ...همچنان از پی هم می گذرند ....

و من !...... تو را سپاس می گویم ای تنها مهربان !....ای خدای مهر و عشق !.....

که......  هر روز ....را برای من فرصتی می سازی !...

برای خوب دیدن و خوب فکر کردن !.......برای خوب احساس کردن....! ..برای خوب تصمیم گرفتن....!

تصمیم !............

تصمیم !........................

این همان واژه ای ست که ماه ها....ذهن ! ...فکر...!....و روح حساس مرا به خود مشغول کرده است ....................

خدای من !.......

خدای خوب من !..........خدای مهربان من !.......

از تو تمنا می کنم خواهش های مرا بپذیر !....می دانم ! خوب می دانم که تو همیشه ناب ترین ها و بهترین ها را به من هدیه کرده ای !.....اما..........مهربان من ! ....من به عنایت و لطف و توجه همیشگی تو در لحظه لحظه ی زندگی ام ایمان دارم....

ایمان دارم خدا .....................................!

یقین دارم خدا...........................................................!

خدایا !.......تو را به خدائیت قسم !....مرا و زندگی مرا به سمت و سویی هدایت کن که انتهایش نور باشد و ....عشق !...آرامش باشد و آرامش ...............و آرامش .............!

خدایا !....تو خودت بر همه چیز آگاهی و یقین دارم که خوب می دانی که با چه تمنایی این خواهش را از تو کردم....!

پس رحم کن بر من که تنها تو تکیه گاه زمین و آسمان منی ای بی نهایت مهربان !

تو را سپاس خدای من !....برای هر آنچه که به من عطا کرده ای مهربانا .

خدایا !..........خودت بهترین ها را به من هدیه کن ! بی صبرانه منتظر مهر بی حد و نهایت تو هستم .

خدایا !..............

من !......بنده ی سراسر نیاز و سرشار از احساس......چشم براه مهر و لطف و قدرت بی کران تو هستم .....!

 


 
 
خدایا !....تنها تکیه گاه من تویی !..خودت بهترین ها را به من هدیه کن مهربان من !
نویسنده : سمیه - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ شهریور ،۱۳٩٠
 

 

پسر ... با دو دستانش تمام وجود دخترک را سخت در خود گرفته بود ...

پسر با چشمان مهربانش به دوردستها.... و به رویای با او بودن فکر می کرد ...و احساسی داشت که بی آلایشی اش در واژه ها هم نمی گنجید ...!

اما...از آن سو ...دخترک ....با آن چشمان رویایی و جذابش به پسرکی که آن طرف تر ایستاده بود ... خیره شده بود !

آری .....!

تو با دستهایت شاید بتوانی تمام وجود کسی را از آن خود کنی و به زنجیر بکشی .... اما ....هرگز ! ....نخواهی توانست روح و احساس کسی را در بند و زنجیر خود کنی .....!

.....................................

....................

.......

 

روزها می گذرند ...... و من ..... ! ...... بی احساس نسبت به هر آنچه که هست و هر آنچه که نیست ......صبح ها را به شب می رسانم و شبها ...... خسته و بریده ....... به خوابی سبک می روم ......

روزهایی بود که خواب تمام خستگی های روح مرا تا صبح در خود می پوشاند و فرو می برد ....... اما ...... دیر زمانی ست که خواب هم آرامش لحظه ای جان مرا به شکلی بیرحم از من می رباید ......

...........................

خدای من !....

می دانی ؟!....تنها پناه زمین و آسمانم تویی ؟!.....

خواهش می کنم بدان خدای من !......بدان که چشم به راه رحمت بی حد و حساب توام ای مهربان و ای قدرتمند متعال .

سپاس تو را برای هر آنچه که به من عطا کرده ای مهربانا !....

 


 
 
← صفحه بعد