خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

من و اشک هايم !
نویسنده : سمیه - ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸۳
 

بال هایی می خواهم !

بال هایی از جنس وجودت !

از جنس مهر ..

بال هایی به وسعت بزرگی ات !

از جنس عظمتت ...

می خواهم در آسمان آبی ات به پرواز در آیم ...

می خواهم همسخنت شوم !

اما نه در زمین ...

که در آسمان ...

می ترسم حرفهایی را که با تو دارم میان زمین و زمینی در آمیزد ...

می خواهم وقتی که با تو حرف می زنم ، در آسمان باشم !

خدایا !!!

قول می دهی بال هایی به من بدهی ؟ !

من اینجایم ... من در زمینم و منتظر بال های رنگین و وسیع تو هستم ...

فقط خدای من ...مبادا دیر کنی که من انتظار تو و بال های رنگین را می کشم ...

جای من و اشک هایم دیگر نه زمین است که آسمان است ...

دیگر نمی خواهم من و اشک هایم با زمین و زمینی بیامیزیم ...

من و ... قطره ... قطره های معصوم اشک هایم دیگر بر روی این زمین کبود جایی نداریم .

خدایا !!! ای همه هستی ام !

مبادا دیر کنی ! من منتظر بال های رنگین و وسیع تو هستم ...

تا برای همیشه در آسمان آبی ات با آفتاب سراسر نورت با تو باشم ، دیگر آنجا زمینی ها نیستند ، آنجا هر چه هست پاکی ست ... نور ست ... و آسمانی آبی ... دیگر آنجا فقط تویی ... تویی و تویی ...

خدایا !!!

مبادا دیر کنی !

که من اینجا انتظاری شیرین را برای آمدن بال هایم متحمل می شوم ...

خدایا !

من و اشک هایم ...

من و اشک هایم ...

خدایا !

بال های رنگینم ...

بال های رنگینم ...

خدایا !

مبادا دیر کنی ...

مبادا دیر کنی ...

 

 


 
 
السلام عليک يا ابا عبدالله الحسين
نویسنده : سمیه - ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸۳
 

 

السلام عليک يا ابا عبدالله الحسين

فرا رسيدن ماه محرم الحرام را به همه ی مسلمانان تسليت می گم ...

براستی که واقعه ی عاشورا درس بزرگی برای نمود انسانيت بود ...

و اما حسين !

براستی که حسين درس زندگی را به ما آموخت ...

 حسن گل گل عشق است !

حسين هستی ... حسين شعر و شعور است .

 


 
 
 
نویسنده : سمیه - ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸۳
 

خدايا !

دوباره دلم به ياد هوای تو بارونی شده و من زير سايه ی اين بارش عشق همچنان می سوزم....

 


 
 
! ...
نویسنده : سمیه - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸۳
 

 

خيره به صفحه ی سفیدی ....

که حکایت از پاکی و بی ریایی قلبم را می دهد ...

خيره ...

خیره شدم و از خود بیرون نمی آیم ...

مات و مبهوت !

مات و مبهوت !

مانده ام ...

دلم لبریز از غصه های بودن است ...

و ...

آه ...

چه بودنی !

و اکنون میان من و این همیشه بودن من ...

مانده ام ...

و تنها به یک امید زنده ام ...

به امید آفتابی که هر صبح ...

با نوازشهای گرم و دلنوازش ...

قلب سرشار از اندوه ((بودن)) را بنوازد ...

آفتاب من !

با من بمان و من را بنواز همچون تار !

همچون نی !

تا همگام با نواختن تو !

اوج گیرم !

اوج گیرم !

و این بودن را بپذیرم !

آفتاب من !

آفتاب من !

من را بنواز ...

من را بنواز ...

من را بنواز ...

 

 


 
 
 
نویسنده : سمیه - ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸۳
 

 

نزدیک شدن به خدا برای مومن همانند نفس کشیدن همیشگی و ضروری است ...

 

و البته که فرق هاست میان تنفس یک نوزاد و تنفس یک جوان چست و چالاک .

 


 
 
 
نویسنده : سمیه - ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸۳
 

خدای من !

آنکه تو را دوست ندارد بی وطن است !

با عشق توست که می پيوندم به ...

زمين و تاريخ و زمان ...

آب ... برگ ... به کودکان آن گاه که می خندند ...

به نان ... دريا ... صدف ... کشتی ...

به ...

ستاره ی شب آن گاه که دستبندش را به من می دهد ...

تو به من هويت می دهی !

آنکه تو را دوست ندارد بی وطن است .


 
 
تسبيحی از تکامل و توحيد ...
نویسنده : سمیه - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸۳
 

سجاده ام

اين کهکشان زمينی را !

شبانه می گشايم

و در ميان آن

مهر نامت را

که نورانی ترين ستاره ی من است !

در موج اشک

بوسه می زنم !

شبهای من

کهکشان و دريا را

بی فاصله

و نور آب را

بهم گره می کند

شبهای من به دستم

تسبيحی از : غبار و برگ و پرنده می سپرد

تسبيحی از تکامل و توحيد .


 
 
 
نویسنده : سمیه - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸۳
 

 

ای نوآشنای گرامی !            

 

ترانه ای بخوان که هیچکس نخوانده باشد !

 

فکری بکن که هیچکس هرگز در سر نپرورانده باشد !

 

به جاده ای قدم بگذار که هیچکس گام ننهاده باشد !

 

اشکی بریز که هیچکس برای خدا نریخته باشد !

 

صلح وآرامشی به افراد ببخش که هیچکس به آنان نبخشیده باشد !

 

خود را که در هیچ کجا طلب نمی شوی از او طلب کن !

 

همه را با عشقی که هیچکس احساس نکرده دوست بدار !

 

و شجاعانه با قدرتی مهارناپذیر در نبرد زندگی مبارزه کن .

 

 


 
 
نياز ! ...
نویسنده : سمیه - ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸۳
 

 

 ای تکیه گاه دور !

ای امید همیشه ی من !

خدای من !

مهربانم !

کمکم کن !

کمکم کن !

بهت نياز دارم...

من را نگاه کن تا بدانم اینجایی !

...

میان این آسمان و زمین کبود ...

به تو روی آوردم !

مرا دریاب ای ناب !

مرا دریاب !

مرا دریاب !

مرا دریاب !


 
 
 
نویسنده : سمیه - ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸۳
 

دلهای بزرگ و احساسهای بلند عشقهای زيبا و پر شکوه می آفرينند ...

عشقهايی که جان دادن در کنارش آرزويی شور انگيز است .

اما کدام معشوقی مخاطب راستين چنين عشقی تواند بود ؟ !

اين عشق ها همواره در فضای مهگون و جادويی اسطوره و افسانه سرگردان اند ...

و در دل کلمات شعر و در حلقوم ناله های موسيقی و در روح ناپيدای هنرها و يا در خلوت دردمند سکوت و حسرت و خيال و تنهايی چشم براه آمدن کسی که می دانند نمی آيد !

راستی !

چرا عشقها راست اند و و معشوق ها دروغ ؟ !

وانگهی عشق مگر نه بيتابی شورانگيز دل هاست در جستجوی گم کرده ی خويش ؟ !

 


 
 
...
نویسنده : سمیه - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸۳
 

 

وقتی به جز اشک و خواب هیچ مرهمی برای چشمهای خسته ات نمی یابی ...

وقتی چونان راهبه ای تنهایی و درد را به صواب در آغوش می کشی ...

وقتی آهنگ خیال تنها دلخوشی لحظه های جوانی توست ...

وقتی دوست دورتر از همیشه و عشق کمتر از حد باور است ...

وقتی بی دلدار دلتنگ می شوی ...

بی معشوق عاشق ...

بی تب می سوزی ...

بی خدا مومن ...

باز هم بی صدا فریاد می زنی ؟ ! ...

ای آشنای غریب ، این غریب آشنا را با تمام خلوت خیالش بپذیر ! ...