خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

 
نویسنده : سمیه - ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸۳
 

خدايا !

من از تو چيزی می خواهم

که بيش از خواسته ی هزاران شاه است .

هر کس از تو چيزی می خواهد

و من از تو ! تو را می خواهم .


 
 
هياهوی درون !
نویسنده : سمیه - ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ اسفند ،۱۳۸۳
 

 

همان حس غریب !

 

باز همان حس غریب * تنهاتر از همیشه بودن *

 

آری !

 

و این است که آرامش درونم را می سوزاند !

 

و از این سوختن و همیشه سوختن

 

هیاهویی نا آشناتر و غریبتر از هر زمان دیگری درونم را می پوشاند

 

و در ورای ظاهری آرام ... آشفتگی و شوری شگفت درونم را به لرزش در آورده !

 

و من مانده ام !

 

تنها تر از همیشه !

 

غریب !

 

نا آشنا !

 

با بغضی تلخ که گلویم را تلخ تر از همیشه می فشرد ...

 

 


 
 
و من همچنان پوشيده در سکوتی سخت !
نویسنده : سمیه - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۳
 

 

غریبم در این جهان و از این تنهایی که مرا به اندیشیدن به سرزمینهای ناشناخته و سحر آمیز وا می دارد و رویاهایم را از سایه های سرزمینی دور و عجیب پر کرده ، عذاب می کشم . با آشنایان و دوستانم بیگانه ام و اگر یکی از آنها را ببینم ، با خود خواهم گفت : او کیست ؟ ! با او کجا آشنا شدم ؟ چرا اینجاست ؟ ! و در کدام قانون است که باید در کنارش باشم ؟ !

با خویش هم بیگانه ام ، و آنگاه که صدایم را می شنوم ، گوش هایم از صدایم سرگردان می شود .

من درون خود را می نگرم که می خندد ، می گرید ، می خشمد و می ترسد و آنگاه هستی ام از وجودم شگفت زده شده . روحم از قلبم استنطاق می کند ، اما من همچنان نا شناخته می مانم و پوشیده در سکوتی سخت . !

من غریبم در این دنیا !

و چنانم که هیچکس ، زبان صحبت مرا نمی فهمد .

و همچنان غریب ! خواهم ماند تا بالهای سپید و محبت آمیز مرگ فرا رسد و مرا به سرزمین زیبایم ببرد .

آنجا ، جایی است که نور حکمت پایدار است .

من در انتظار غریبه ی دیگری خواهم ماند تا با گرفتن زمان ، از این جهان تنگ و تاریک نجاتم بخشد .

 

 


 
 
پروردگارا !
نویسنده : سمیه - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸۳
 

 

پروردگارا ! امشب رو به سوی تو آورده ام .

در چنین شب به جناب تو روی آوردم ، و تو را به حق حسین که آبروی عالم است قسمت می دهم بزرگوارا .

پروردگارا !

ما را نومید مساز و از رحمت واسعه ی خود تهی دستمان مدار و از عطایای خویش ناکاممان مفرمای و سر شکسته و دلشکسته مان مخواه .

از آنچه آرزو داریم دورمان مکن و زهر حرمان به کاممان مریز و از درگاه خویش ما را مطرود و مردود باز مگردان .

یا اجود الاجودین و یا اکرم الاکرمین !

یا رب !

از برکت امان و آسایش محرومم مدار و عذاب آتش را از من به دور ساز .

پروردگار من ! مگذار از خویش فریب بخورم .

ای از هر شنونده ، شنونده تر ای از هر بیننده بیناتر ، ای از هر حسابگیر در حساب سریعتر ، ای از هر مهربان مهربانتر !

از ذات تو بر ذات تو دلیل می جویم . مرا در فروغ نور خویش به سوی خویش راهنمون باش و بنام یک بنده ی صادق مرا در پیشگاه خویش بر انگیز .

پروردگارا ! از تو یاری می جویم ، یاری ام ده .

بر تو توکل می کنم مرا به حال خویش مگذار .

تو را می خوانم ، اجابتم فرمای و نومیدم باز مگردان .

به فضل تو رغبت آورده ام ، محرومم مدار بزرگوارا .

بر در خانه ی تو ایستادم ، طردم مکن .

بر در خانه ی تو ایستادم ، طردم مکن !

تو یار من باش تا بیاری تو چشم دل بگشایم .

خداوندا !

این تویی که اغیار را از چشم و دل دوستانت دور می رانی تا تنها تو را ببینند و تو را به تنهایی دوست بدارند و جز در پناه تو به هیچ ملجا و ماوای دیگر نگریزند .

هنگامیکه در وحشتکده ی زندگی تنها بمانند ترا مونس خویش شمارند .

و این تویی که غبار غم را از ضمیرشان بزدایی و سایه ی وحشت را از برابرشان برداری .

یا رب ! یا رب ! یا رب !

چگونه توانم از تو امید بردارم ! تو هرگز احساس خویش را از بندگان خویش باز نمیداری .

چگونه به درگاه دیگران روی آورم ! تا درگاه تو بر روی من گشوده است و دست انعام و اعطای تو بر سر من گشاده .

 

* ستایش تو را به یگانگی و وحدانیت سزاوار است .*