خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

! ...
نویسنده : سمیه - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸۳
 

 

انسان از خویشتن بی خبر است .

 

و نمی داند که در او چه اتفاقی می افتد ،

 

و از مرتبه ی وجودی اش آگاهی نیست .

 

......

 

روزی مردی درختی را برید .

صوفی ای این حادثه را دید و گفت :

* به این شاخه ی جوان نگاه کن که پر از شیره و توان است و شاد است ،

زیرا هنوز نمی داند که بریده شده است .*

اما آن مرد گفت :

* بله ، ممکن است از صدمه ای که دیده است غافل باشد ،

اما به وقت خود خواهد دانست .*

صوفی از شنیدن این حرف خنده اش گرفت و گفت :

* اما در آن زمان دیگر نمی توانی با او بحث کنی .*

ادامه داد :

این تکریم و احترام ، وضعیت بشری ست .

غفلت ، حالت انسان است .

و در این اثنا نمی توانی با او استدلال کنی !

شاید تو بتوانی ؟ !

اما این بی ربط است .

اگر می توانی با خود استدلال کنی ، خیلی خوب است . !

 

 


 
 
! ...
نویسنده : سمیه - ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸۳
 

 

روزگاری به زبان گلها سخن می گفتم

حرفهای کرم پروانه را خوب می فهمیدم

به وراجی سارها در دل لبخند می زدم

و در رختخوابم باپروانه ای درد دل می کردم

و با هر دانه برفی که بر خاک می افتاد و جان می داد

گریه می کردم !

 

آری !

 

در رختخوابم با پروانه ای درد دل می کردم

 

....

 

در حیرتم که چگونه آن روزها رفتند !

در حیرتم ...

در حیرتم ...

...

 

خدای من ! ثانیه ای از آن روزها را به من برگردان !

خواهش می کنم !

خواهش ! ...


 
 
اختراع !
نویسنده : سمیه - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸۳
 

 

تمامش کردم ، موفق شدم !

 

فکرش را بکن چه ساخته ام !

 

لامپی اختراع کردم با دوشاخه ای ...

 

 که به خورشید بزنم !

 

خورشید نورش زیاد است تا دلت بخواهد !

 

لامپ من هم قوی است !

 

با این حساب همه چیز روبراه است ...

 

اما حیف !

 

حیف که سیم من کوتاه است ! ...

 

......

 


 
 
! ...
نویسنده : سمیه - ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸۳
 

 

 

 * سخت خواستن می تواند عشق باشد ، به شرط آنکه سخت بماند و نرم .

 

* سخت است که زندگی را به یک عاشقانه ی ارام تبدیل کنی – باید – اما سخت است .

 

 * اگر عشق با حضور روزمرگی ها عشق بماند ، عشق است .


 
 
... !
نویسنده : سمیه - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸۳
 

 

خدايا! باز تو را می خوانم ...

 

باز تو را می خوانم ...

 

باز تو را می خوانم ...

 

......

 

باز همون حالت سردرگمی ...

 

باز یه احساس غریب ...

 

......

 

خدایا ! خواهش می کنم با من باش ! ... منو تنها نذار ... بهت نیاز مبرمی دارم ...

 

به کمکت ... به توجهت نیاز دارم ... به راهنماییهات ...

 

ازت خواهش می کنم راهنمای من باش ... هدایتگرم باش ... مواظبم باش ...

 

خدایا ! مطمئنم که می دونی من غیر از تو رو ندارم ... پس همیشه با من باش ...

 

خدایا ! ای کاش می دونستی چقدر دوستت دارم ... به وسعت مهربونیات ! ...

 

خدایا ! امید به مهربونیات تنها دلیل زنده بودنمه ...

 

خواهش می کنم با من باش !

 

خواهش می کنم !

 

خواهش می کنم !

 

خواهش می کنم !

 

......

 

 

 


 
 
چه تلخ است ميوه ی درخت بينايی !
نویسنده : سمیه - ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸۳
 

 

بیچاره آنهایی که  از آب لوله عطششان فرو نمی نشیند ، از خوراک آشپز خانه جوعشان سیر نمی گردد ، دوخت و رنگ قالی و اطاق و میز و حتی (( حقوق )) هم با همان اضافاتش و با همان امیدواریهایی که همیشه در نزول یک رتبه ی عقب مانده هست و با اینکه دعا ها و تضرع ها و ناله ها و تملق ها و سپاس ها و ستایش ها و تلگراف ها و طومارها و خم شدن ها و هیچوقت راست نشدن ها نزول آن را تسریع و ظهور ان را تعجیل می کند ، دلهای خیال پرداز آنان را از شکر و شعف مالامال نمی کند و از طرفی در زیر این آسمان ، بر روی این خاک ، در این زندگی و میان این خلایق جز همین ها چیزی نیست ، طبیعت جز همین ها چیزی ندارد .

تشنه ای ؟ آب لوله ، آب حوض ، اب سماور ، گرسنه ای ؟ دیگ ، هر کاره ، خسته ای ؟ رختخواب ، متکا ، تخت ، افسرده ای ؟ رادیو ، تلویزیون ، سینما ، غمگینی ؟ شوخی ، خنده ، بازی ، تفریح ، تنهایی ؟ مهمانی ، دعوت ، جلسه ، شب نشینی ، دید و باز دید ، احوالپرسی ، بیماری ؟ دوا ، دکتر ، مریضخانه ، قرص ، دردمندی ؟ آسپرین ، کیسه ی آب گرم ، ماساژ ، ....... عاشقی ؟ اصلاح و بزک و لباس و دم مدرسه ها و کنار خیا بانها و تلفن و بوی فرند و گرل فرند و خواستگاری و قباله و جهاز و دعوت و عروسی و صف ماشین و تاکسی و بوق بوق و دور حرم و کوه سنگی و خانه و بچه ....... و دیگر امور مربوط به سعادت خانوادگی و دستورات تدوین شده برای بهره برداری از یک زندگی سعادتمندانه . !

 

پس چه مرگته ؟ دنبال چی می گردی ؟  نمی دانیم ........اما می دانیم که اینها ما را بس نیست ، نمی گوییم  اصلا بکارمان نمی اید ، اما کفایت نمی کند ........

 

و درد ! آه ! از همینجا آغاز می شود ، درد بی درمان و غمهای ناپیدایی که از عمق روح می جوشد و اضطرابها که درون را به تلاطمهای وحشی و طاقت فرسا مبتلا می کند و طوفانی که در اندرون بر پا می شود و افق زندگی و جهان را در پیش چشمان تیره می دارد و پریشانی و بدبختی آغاز می شود و هرگز به سامان نمی رسد .

نیازهای بلند ما را همواره بی تاب می دارند و آنچه هست پست است ، عشقهای مقدس در جان ما شعله می کشند و آنچه هست الوده است ، زیبایی ها ما را مدام در حسرت خویش می گذارند و آنچه هست زشت است ، انچه هست خوب نیست ، پاک نیست ، منزه نیست ، جاوید نیست ، صمیمیت ندارد ، عظمت ندارد . هر چه هست برای مصلحتی است ، هر که هست برای منفعتی است . هیچ چیز به (( خودش )) نمی ارزد ، هیچ کس به (( خودش )) چیزی نیست ، همه چیز را و همه کس را برای سودی و فایده ای گذاشته اند .

 

در اینجا هر چیزی  ما موریتی دارد . دوستی برای چیست ؟ دوستی الفتی است که طبیعت یا خدا در دلها نهاده است تا به آن (( وسیله )) مردم را به (( تعاون )) و (( همکاری )) و (( همگامی )) در امور زندگانی (( وادار )) سازد ، عشق برای چیست ؟  عشق چیزی است مثل سرخک که بچه های گنده می گیرند و انان را به (( تشکیل خانواده )) می کشاند تا طبیعت کارش بگذرد و (( ادامه ی نسل نوع بشر )) نگسلد و آنچه را مرگ می برد ، عشق بر جای آورد . پس عشق در اینجا مامور تولید نسل است و تاوان ده مرگ ! همین نیست ؟ چرا .

اما دل ما را چنین عشقی و چنان دوستی یی سیر اب نمی کند . روح ما تشنه ی دوستی یی دیگر و عشقی دیگر است ، عشقی که نه مامور تن است و مقدمه یکی از نوامیس طبیعت از قبیل گرسنگی و خستگی و تشنگی و غریزه ی جنسی و حب جاه و صیانت ذات و نوع دوستی و دلسوزی و غیره که همه را بر انسان تحمیل کرده اند تا از کار و زندگی کردن بر روی این زمین راست گردد و امور طبیعت اداره شود .

 

چه سخت و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمی تواند سرش کلاه بگذارد .

 

چه تلخ است ! چه تلخ است ! میوه ی  درخت بینایی ! ...

 

......

 

-- گزیده ای از  مجوعه آثار * هبوط * از معلم شهید دکتر علی شریعتی --

 

 

 


 
 
زندگی ! ...
نویسنده : سمیه - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸۳
 

 

زندگی يه دنيا رازه !

                         صدفی در ته درياست !

هر کی دل زده به دريا !

                        آشنا با اين معماست !

......

و اما زندگی از ديد من ! :

هميشه به فکرشم ! اما تا حالا نتونستم قانونشو درک کنم ! ...


 
 
يه اتفاق ... !
نویسنده : سمیه - ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸۳
 

دوستان ، من چند وقت  پیش یه کتابی رو  خریدم به اسم (( نامه به کودکی که هرگز زاده نشد )) راستشو بگم عنوان این کتاب منو به خودش جذب کرد و باعث شد که اونو بخرم ... نویسنده ی این کتاب اوریانا فالاچی  هست و برگردان هم : یغما گلرویی .

دیدن این کتاب بطور تصادفی و خریدن اون رو من یه معجزه واسه زندگی خودم می بینم ... واقعا اثر شگرفی روی من گذاشت ... و فکر می کنم این اولین کتابی بود که بعد از کتاب *  هبوط * ( اثر دکتر علی شریعتی ) تونست تاثیرات زیادی رو روی من بذاره ... به شما توصیه می کنم حتما اونو تهیه کنید و بخونید ... بهتون قول میدم که از خوندنش پشیمون نمیشید ... !

یه چند خط از نوشته هاشو اوردم اینجا ... امید اینکه بخونید و مثل من نهایت لذت رو از این جملاتی که هر کدوم سر شار از پیام و معنا هستند ، ببرید .

 

...... !

 

هیچی مثل تمایل یه مرد به یه زن یا یه زن به یه مرد (( آزادی )) آدم رو تهدید نمی کنه !

هیچ زنجیر و طنابی نمی تونه تو رو مثل یه برده ی چشم و گوش بسته ی بی امید نگه داره !

وای ! وای به حال کسی که خودشو واسه این میل – دوست داشته شدن و عشق کسی بودن --  به کسی دیگه هدیه کنه !

با این کار خودمون رو  یادمون می ره و تموم حقوق و آزادی مون رو از دست می دیم !

مثل یه سگ که تو دریا افتاده و دست و پا می زنه تا خودشو به ساحلی که وجود نداره برسونه !

ساحلی به اسم (( دوست داشته شدن و عشق کسی بودن ! )) !

اگه به این ساحل برسی هم تازه از خودت می پرسی که : واسه چی پریدی تو آب ؟

......

......

......

 


 
 
چاشنی آسمان !
نویسنده : سمیه - ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸۳
 

 

تکه ای از آسمان شکست !

 

و از شکاف سقف

 

یکراست

 

افتاد توی سوپ من !

 

شالاپ !

 

از شما چه پنهان

 

از سوپ عدس بدم می آد !

 

اما این یکی را تا قطره ی آخرش خوردم !

 

خوشمزه بود ، !

 

( البته با کمی طعم گچ )

 

خدای من ! ... آن قدر خوشمزه بود !

 

که یک دریاچه اش را  می توانستم سر بکشم ! ...

 

جالب است ! یک ذره آسمان

 

و این همه تفاوت !

 

                           ...

 

 

 

                                                   (( شل سیلور استاین ))

 


 
 
... !
نویسنده : سمیه - ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ،۱۳۸۳
 

 

برای شادی

                 نبايد دنبال

                                    بهانه

                                                بود !


 
 
آموخته ام که زندگی را دوست بدارم ! ...
نویسنده : سمیه - ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ،۱۳۸۳
 

 

 

بارها می شد که مرگ را دوست می داشتم ...

 

و او را با نام هایی شیرین صدا می کرده آشکار و نهان ! ...

 

با عباراتی عاشقانه از آن یاد می کردم ...

 

                                                    اکنون ! ...

 

اگر چه او را فراموش نکرده .... پیمانش را نشکسته ام ...

 

ولی آموخته ام که :

 

                                                   زندگی را دوست بدارم !

 

 


 
 
غريبه ی بيچاره !
نویسنده : سمیه - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ،۱۳۸۳
 

- آه ای غریبه ی بیچاره !

چه می کنی وقتی از گرسنگی به گریه می افتی ؟

- از آسمان و پف ابرها

برای خود نیمرو درست می کنم ،

آه ، ای غریبه ی بیچاره !

وقتی سوز و سرما از تپه ها می آید ، چه می پوشی ؟

- با آرزوهای رنگین ، با نرگس و نسرین

برای خود لباس گرم می دوزم ،

آه ، ای غریبه ی بیچاره !

وقتی دوستت بار سفر می بندد ، چه می کنی ؟

- آه ، تنها آن وقت حس می کنم

که بیچاره ام !

 


 
 
خدا با من حرف می زنه با تو چی ؟!
نویسنده : سمیه - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ،۱۳۸۳
 

در سفر زندگی

همیشه آسانی نیست

گرفتاری های تازه یی پیش روی است

و مسیر هموار همیشه آسان یاب نیست

فقط گوش بسپار به ندای قلبت

و بنیاد بگذار بر آنچه

پیش از این آموخته ای

 

احساس سردر گمی امری طبیعی

و نیز گاه ترسیدن

اما بدان که تو را امکاناتی است

برای غلبه بر مشکلات که می ایستند بین من و تو

و رویاهایت

 

و ... اگر کسی را می طلبی تا به او

تکیه کنی

تا از بیم هایت با او سخن بگویی

و از رویا هایت ...

 

به خاطر آور که من این جایم ...!

 

 


 
 
من و تنهايی گاه و بی گاهم ...
نویسنده : سمیه - ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ،۱۳۸۳
 

میان این آسمان و زمین کبود ...

 

چقدر روح محتاج فرصت هایی است که در آن هیچکس نباشد .

 


 
 
... !
نویسنده : سمیه - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ،۱۳۸۳
 

مگذار در لحظه هایی از زندگی ، به خاطر کوچکترین چیزها ، که بزرگ می نمایند در چشمات اشک بنشیند .

اشکها برای غمهای بزرگ و شادیهای بزرگ است .

......

پس مگذار که بر زمین فرو چکد ، مگزار که پژمرده ات کند .

زیرا که در رخشانی چشمانت می توانی زندگی را ببینی .

زیرا تو آن گلی نیستی که در گلخانه ی نا تمامی نحیف و زرد می شود . بلکه تو آن پرنده ای هستی که می توانی به هر کجا که آفتاب سایه گسترده است ، پرواز کنی .

......

برو ! در گوشه ی بزرگی از خانه ی درونت شمعی روشن کن و آسمان را به نظاره بنشین .

خود ، دست خودت را بگیر و به دشتهای آب که در بی کرانی عالم از نور ماه می درخشند ، سفر کن .

آنگاه پاک و درخشان ، از آبهای نور خورده به بیرون اتاق بازگرد و زندگی کن .

......

انجاست !

آری ! ...

آنجاست که خدا را در همه چیز خواهی یافت ، هر چند که به اندازه ی خودت آن را یافته ای .

آنگاه زیستن را خواهی زیست .

بی هیچ قیدی ، بندی ، رهای رها .

......

وه ! که چه زیستنی خواهد شد !

 


 
 
 
نویسنده : سمیه - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ،۱۳۸۳
 

آدمها همه چیز را همینجور حاضر و آماده از مغازه ها می خرند....اما چون مغازه ای نیست که  * دوست * معامله کند..................

 

آدمها مانده اند بی دوست...............

 

تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن.....

 

--- اهلی کردن یعنی چه؟

 

-- یعنی ایجاد علاقه کردن و این چیزی است که این روزها .......بطور کل فراموش شده

 

--- راهش چیست؟

 

-- باید صبور باشی ..........خیلی صبور.

 

 


 
 
خدا ...
نویسنده : سمیه - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ،۱۳۸۳
 

 خدا چیزی ست که انسان نمی تواند خود را از او منفک کند ،

و چیزی که می شود از او دور شد ، خدا نیست .

 

پس ، چیزی را بجو که از آن هرگز جدا نبوده ای ،

و هرگز نمی توانی جدا شوی ...

 

آنگاه به پوچی ذهن بشری

و تقلاهایش بخند ...

 

آنگاه به پوچی ذهن بشری

و تقلاهایش بخند ...

 

آنگاه به پوچی ذهن بشری

و تقلا هایش بخند ...

 


 
 
 
نویسنده : سمیه - ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ،۱۳۸۳
 

به نام او ...

آری او !

او کيست ؟!

او همان مهربانترين است برای من !

او همان است که يادش در لحظه لحظه ی زندگی ام همواره با من است !

او خداست ! ...