خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

! ...
نویسنده : سمیه - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۳
 

 

طبیعی است که گاه بترسی

از آنچه در نمی یابی !

طبیعی است که دغدغه داشته باشی

آنگاه که کارها بر وفق مراد نیست !

طبیعی است که احساس تنهایی کنی ...

حتی آنگاه که در میان جمعی !

طبیعی است اندیشناک و نگران باشی و گریه کنی

 

طبیعی است به آنجایی دست یابی

که زندگی یی را که می گذرانی

پر مایه و راضی کننده و مطلوب طبع تو باشد ...

و زندگی در این مسیر خواهد بود

چرا که به آن مسیر کشانده ای آن را !

 


 
 
تنهايی غريب من ! دوستت دارم !
نویسنده : سمیه - ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آبان ،۱۳۸۳
 

 

تنهایی !

تنهایی !

تنهایی !

تنهایی ! آهای ! با تو ام !

هیچ می دونستی گاهی اوقات شیرین ترین واژه ی زندگیم می شی؟

اما گاهی اوقات منو می ترسونی !

گاهی اوقات با خودم می گم که :

نکنه روزی برسه که تنهایی منو * تنها * بذاره !!!

یعنی روزی برسه که فرصت تنها موندن با خودم را نداشته باشم !

نه !

نه !

تنهایی !

خواهش می کنم همیشه با من باش !

اینو بدون روزی که تو منو تنها بذاری ، من می میرم !

تنهایی من !

نمی دونم چی هستی ؟! 

واسه من یه احساس غریبی !

اما ...

در اوج مبهم بودنت !

خیلی دوستت دارم !

تنهایی غریب و دوست داشتنی من !

تو دیگه منو تنها نذار !

تنهایی من !

دوستت دارم بی هیچ شرط !