خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

آنجا که پياده رو پايان می يابد ...
نویسنده : سمیه - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٤
 

جایی هست که پیاده رو پایان می یابد

 

و خیابانی هنوز آغاز نشده است

 

آنجا سبزه هایی لطیف و نقره ای می روید

 

و خورشید با نور لاله گون می درخشد

 

آنجا پرنده خسته از پرواز می آساید ...

 

بیا ! برویم از این دیار که در آن بادهای سیاه می وزد

 

خیابان های تیره و تار در هم پیچ می خورند

 

و از گودال ها ، گل های سیمانی می روید ...

 

برویم با گامهای موزون و آرام

 

وببینیم خط های سفید گچی رو به کجا دارد

 

و پیاده رو کجا پایان می یابد .

 


 
 
...
نویسنده : سمیه - ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٤
 

در ژرفای روح من

ترانه ایست بی کلام

که در بذر قلبم می زید

او نمی خواهد بر صفحه نقش بندد ،

او حس مرا به پنهان بودن ، می بلعد

و بر لبانم هم جاری نمی شود .

 

چگونه می توانم آن را بخوانم ؟

ار آن در هراسم

که با زمین و زمینی بیامیزد ،

برای چه کسی آنرا بخوانم ؟

 

آن هنگام که به چشمان درونم نظر افکندم

سایه ی سایه اش را دیدم ،

وقتی ، سر انگشتانم را لمس کردم

لرزش آن را فهمیدم .

 

کردار دستانم حضورش را چون دریاچه ای

که باید برق ستارگان را بنمایاند

احساس می کند .

 

آن ترانه را

اندیشه آفرید ،

سکوت ، فراوانی اش بخشید ،

فریاد ، به صدایش در آورد ،

حقیقت ، پوشاندش ،

رویاها ، تکرارش کردند ،

عشق ، فهمیدش ،

بیداری ، پنهانش کرد ،

و روح ، خواندش .

 

آن ترانه ی عشق است .

 

عطر آن دل انگیزتر از یاس است ،

کدام صدا می تواند اسیرش کند ؟

 

کیست که جرات کند

فریاد آوا های پر معنی را

برای قلب سخنگو باز گوید ؟

کدام انسان است که به جرات خویش

با صوت

ترانه ی خدا را بخواند ؟ !


 
 
سالی که گذشت ...
نویسنده : سمیه - ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ فروردین ،۱۳۸٤
 

یک سال گذشت ...

در هیچ سالی از زندگی ام به قدر روزهای سالی که گذشت در درونم هیاهویی غریب و نا آشنا احساس نکرده بودم !

و آشفتگی عجیبی روحم را تا به حال چنین به لرزش در نیاورده بود ...

اما درس های بزرگ زندگی ام را در این روزها آموختم ...

درسهایی که هیچ گاه آنها را فراموش نخواهم کرد ...

چرا که برای داشتن یک زندگی متعادل و آرام نیازمند مرور و تکرار هر روزه ی این دروس هستم .

 

خدای مهربان من !

 

در هیچ سالی به قدر سالی که گذشت تو خودت را تا به حال به من نشان نداده بودی ...

در هر کدام از این روزهایی که پشت سر می گذاشتم پیامی از تو دریافت می کردم !

و بیشتر و بیشتر پی به وسعت مهر و بخشندگی ات می بردم و براستی که این :

 

** موهبت بزرگی در زندگی من بود .**

 

و اقرار می کنم که من کوچکتر از آنم که چنین * موهبت * بزرگی را لایق باشم .

 

خدای مهربانم !

 

هر روزی را که آغاز می کردی ... اجازه ی تولدی دوباره پس از شبی تاریک و خوابی عمیق را به من می دادی و براستی هر روزی که آغاز می شد و با طلوع هر آفتابی ... من در آن روز متولد می شدم و گویی آن روز ... روز تولد من بود .

و من پیوسته در حال نو شدن هستم و همواره پس از تاریکی شب ! تو ! ای خدای مهربان ! موهبت دیدار با آفتابت را به من ارزانی می داری .

و به گمان من ! هر روز که در آن متولد می شویم ... * نو * روز * است ... اهمیت در نگاه و نگرش ماست .

 

خدایی که نمی دانم تو را چه بنامم و در وصفت همواره حیرانم !

چرا که مهر تو ... بزرگی تو ... سخاوت تو ... حدودی ندارد !

و در محدوده ی کلمات نمی گنجد .

 

تنها این را می گویم ای بیکران ...

 

** به بی کرانگی لطف و بزرگواری که در حق من کرده ای تو را شکر و سپاس می گویم .**