خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

خدايا ! ...........................
نویسنده : سمیه - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٤
 

 

ای تنها امید و تکیه گاهم …

ای آرمش بخش وجودم …

با تو حرف می زنم !

مثل همیشه ...........

امشب دلم به وسعت بی نهایت گرفته ست …

امشب دل خسته ام را تنها با امید به مهربانی هایت نوازش میدهم ….

امید !....

امید …….

به مهرت ! …

به توجه ات ! …. به بزرگواری ات مثل همیشه ! ….

به روزنه ای از نور رحمتت چشم دوخته ام و امید ی ژرف بسته ام …..

خدایا !....

قسم به بزرگواری ات دل امید وارم را دریاب ! …..

تنها دلیل زنده بودنم ! …. امید به مهر توست مهربانا ! ……….

خدای من !

مرا دریاب ……..

مرادریاب ………….

مرا دریاب ای همه خوبی !

 


 
 
السلام عليک يا اباعبدالله الحسين ...
نویسنده : سمیه - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٤
 

 

خدایا ! تو تکیه گاه من هستی در هر گرفتاری ، و امید من هستی در هر سختی . تو در هر کاری که بر من فرود می آید ، تکیه گاه و وسیله هستی . چقدر غصه ها که قلب ، در آن ضعیف و حیله در آن سست می شود و دوست رها می کند ! من آن را پیش تو نشاندم ! و با تو شکوی کردم ، و از غیر تو به تو روی آوردم ، پس تو آن را باز کردی و شکافتی . تو سرپرست هر نعمت . امکانی ، با نهایت هر خواست و آرزویی .

......................................

.........................

.............

این زمزمه ی صبحگاهی امام حسین (ع) است که در پناه او همه ی رنج ها را باز کرده و تمامی گره ها را گشوده است . در حضور آن یکتای بی همتا ! آن مهربان بخشنده ! آنچه بر امام حسین (ع) فرود آید ، سبک و ناچیز است .

 

*******

 

مصیبت حسین (ع) چهره ها دارد ....

یک طرف دل حسین (ع) است و اشتیاق انس و عشق و محبت و بلاء و عنایت ، و یک طرف ، جهانی است که حجت را ، که پایه را ، که سرپرست را ، از دست داده و دنیایی است که در تاریکی نشسته .

براستی که حسین (ع) چه ها که نکرد ؟ نگفت ؟ نسوخت ؟ حجت نیاورد ؟ دعوت ها و نامه ها را نشان نداد ؟ به رفتن و رهایی اشاره نکرد ؟ به حلقوم باز علی اصغر نگاه نکرد ؟ با خون های مشت شده ی او آسمان آبی را ، سرخ و شرمگین نکرد ؟ ....

با این همه ! آیا تخفیف خواست ؟ تخفیف داد ؟ از هدف بخاطر رنج ها چشم پوشید ؟ بخاطر عافیت و راحت ، از عشق از همان محبوب گذشت ؟ آیا از خون ترسید ؟ از اسارت بچه ها ؟ از عشق و نگاه خاطرخواه زینب و از وداع مردافکن و احساس سوز خواهر ، سست شد ؟ ....

اینها همه ذکر است ! ... هدایت است ....

برای ما که با هیچ باز می گردیم ... و در باز گشت استوار و مصمم هستیم ، صحبت است  ، مصباح است ... . اگر بخواهیم از دنیای خون سبکبال بگذریم همین ها سفینه است ... بادبان است ... نسیم شرطه است .

براستی که حسین (ع) گل گل عشق است ....

باید لحظه ای از خود بیرون برویم ! .... و به حسین (ع) ! به عشق و پایداری اش در راه معشوق تفکر کنیم ...

و بیاموزیم از او که لحظه لحظه زندگی اش نکته ای برای آموختن دارد .

 


 
 
دو چشم رويايی ! ...
نویسنده : سمیه - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٤
 

 

تنها نشسته ام ...ناگاه چشمانم تار ... تار ... می شوند ... احساس می کنم که چیزی بر روی گونه ام می غلتد ! ... دست بر گونه ام می کشم ... مثل همیشه اشک هایم بی اختیار جاری ست ... با پشت دستم اشکها را پاک می کنم ... باز هم احساس می کنم که چیزی بر گونه ام می غلتد ! ...باز دست بر روی گونه ام می کشم ! ... باز هم اشک بود ! ... خدای من ! ... چرا بی اختیار ؟ ! ... چرا بی هیچ مقدمه ای ؟ !... این اشک ها جاری ست ؟ ! ... رو به آیینه می ایستم ... چشم در چشمان دختر معصومی می دوزم که ... اشکها دیر گاهی ست در چشمانش خانه کرده اند ... گویی عاشق چشمان دخترک شده اند ! ... چشمانی معصوم و منتظر !  ... دخترک را می بینم ! ... همچنان در بهت خویش فرو رفته ست !...چشم در چشم دختر منتظر ! رو به آیینه ... حرف می زنم ! ... :

- تنهایی ؟!

: تنهای تنها !

- منتظری ؟ !

: منتظر منتظر ! ......منتظر یه اتفاق ! ....شاید یه معجزه ! ....شاید هم یه هدیه ! ...

.............

در چشمانم نگاه نافذش را می دوزد و لب می گشاید ...

.............

: آره ! ... منتظرم ! ... منتظر یه معجزه ام ! ....

................

  باز هم رو به آیینه ....چشم در چشم دخترک می دوزم ! ... کمی بعد ، دور می شوم ! .......

با خودم حرف می زنم ! ...

چشمانش چه آرام بود ! ... چه نگاه نافذی داشت ! ...هر کس چشمانی به این آرامی داشت ! دنیا دیگر یک باغ پر از آرامش می شد ! ....

بی خودی نبود که اشک ها این چنین سخت عاشق شده اند ! ...

و همچنان ... اشک ها باید مهمان آن دو چشم رویایی باشند ! ...

بی آنکه از دخترک اجازه ای برای ورود بگیرند ! ...