خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

 
نویسنده : سمیه - ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤
 

 

به چه مهرورزیدن مشکل بنیادی انسان است .

 

و اگر ما راه حل آن را بیابیم – که به هر چه ممکن است مهر بورزیم – در می یابیم که حقیقت اینگونه عشق ورزیدن را دوست دارد !

 

و هیچ عشق دیگری ، پایدارتر ، وجود ندارد !

                                                           ...

 


 
 
يک روز ...
نویسنده : سمیه - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٤
 

 

یک روز دری به تخته می خورد !

 

باد قاصدکی می آورد ،

 

که عطر آفتاب و آرزوهای مرا می دهد !

 

یک روز خورشید پایین می آید !

 

گونه ی زمین را می بو سد ،

 

و آسمان آرزوهای من ...

 

آبی می شود  .

 


 
 
در انتهای مرز بودن ...
نویسنده : سمیه - ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤
 

 

در انتهای مرز بودن ، آن زمانی که نگاهت در التماس محبت نگاهی است

و دلت اسیر تنهایی است ، وقتی که کوله بار خستگی ها ، شانه های تو را می لرزاند ،

گویی همه جا ترانه ی غم سر می دهند .

و تو – همسفر نا امیدی – به سوی نا کجا آباد رهسپاری ...

های مسافر ... درنگ کن ، فرصت عاشقی ست ...

دستان نیازت را به سوی عشق دراز کن ...

قصه ی پریشانی ات را برای عشق فریاد کن ...

بگذار هق هق گریه هایت را فقط او معنا کند ... و فقط نگاه او ، التماس چشمانت را پاسخ گوید .

اینک دلت را بنگر ...

ببین چقدر آرام است ! ...


 
 
من از ديار عروسک ها می آيم
نویسنده : سمیه - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٤
 

 

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی

در انتهای خود به قلب زمین می رسد

و باز می شود بسوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

...

و می شود از آنجا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی

مهمان کرد

...

یک پنجره برای من کافی ست .

من از دیار عروسک ها می آیم .