خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

 
نویسنده : سمیه - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٤
 

خدایا !

کمکم کن !

بهت نیاز دارم ........به مهربونیای همیشگیت .........

!

تقصیر من چیه ؟ !...........

این تویی که با مهربونیات ........... با بزرگواری ات .........

باعث شدی  که همیشه همه چی رو فقط باید از تو بخوام ....

................

مهربونیات باعث شد که ...... ازت مهربونی رو یاد بگیرم !

و احساس می کنم که مهرورزیدن لذت بخش ترین حس هست ....

!

خدایا !

خواهش می کنم با من باش و کمکم کن ....

کنارم باش ! ... تا مطمئن بشم پیشم هستی و راهنمای من در اعمالم !

خدای من !

بدون اینجا کسی هست ... که همیشه چشم براه مهربونیای تو هست .

ناامیدش نکن !.....

!

بخاطر همه چیز از تو سپاسگذارم .

 

 

 


 
 
خدايا ! مرا ببخش ...
نویسنده : سمیه - ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٤
 

یه اتفاق !

یه تصادف !

برای اولین بار ... !

                           ...

یه تلنگر ...

                           ...

نتیجه اینکه :

همیشه ! در هر حال !  باید شکر گذار خدایت باشی !

...

خدایا ! آمده ام بی ریا به تو بگویم !

در حقت کوتاهی کرده ام ...

خواهش می کنم مرا به خاطر نامهربانی هایم ببخش !

خدایا !

خواهش می کنم مرا ببخش !

خدایا ! دوستت دارم به وسعت بزرگواریهای بی حدی که به من می کنی !

...

تو را شکر و سپاس می گویم :

برای هر آنچه که در اختیارم گذاشته ای ای مهربانترین مهربانان .

 

 


 
 
رنجور از بند رهايی در غربت زمين ...
نویسنده : سمیه - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٤
 

رنجور از بند رهايی در غربت زمين ... تنها و غمگين در *خلوت جمعيت خلق*ميگردم و بريده از هر پيوند به بی پناهی افتاده ام و نسيمی که دمادم در من می وزد همه ی آشيانه ها را از بازوی شاخه ها به زير افکنده است و زلزله ای که در من افتاده است همه ی شاخه ها را بر روی خاک فرو ريخته است .همچون گرگی تنها ... در سينه ی صحرای سياه و خاموش زمستان زده با غربت خويش ايستاده ام و در دور دست شب ... شواد شهر پيداست ... و ستونهای دودها و بخار نفسها و هياهوی آمد و شدهای بی حاصل و درهای خانه ها بسته و شيشيه ی پنجره ها بخار گرفته و در پس آن گرماها ی مصنوعی و عشرت های دروغين و عشق های غريزی و تنگ در آغوش هم خفته گرم خيالات و آرزوها و کينه ها و حسد ها و افتخارها و شادی های همه حقير ... همه آلوده ... و همه زشت ! ... ماه ! ... در اوج يکتايی بلند و پرشکوهش بر اين شهر ديوارهای سياه و کوچه های پيچاپيچی که به هيچ جا نمی رسند ... لبخندی سرد دارد .....

و من مانده ام !

محکوم به ديدن اسفبارترين وقايع !