خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

غريبه ای باش با خود ...
نویسنده : سمیه - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٤
 

در اتاقی نیمه تاریک ...

نشسته ام !

تنها ...

شب آرامی ست ... اما مبهم ...

شبی که آغاز تغییرات بزرگی ست !

شبی که افق جدیدی از درک احساس ! را به رویم گشوده ...

با خود حرف می زنم ...

 

... !

 

* غریبه ای باش با خود !

زندگی را رودی ببین که بر بستر زمان جاری ست .

در ساحل این رود بایست ... نه کنجکاو باش و نه نگران .

به خس و خاشاک گذشته ات نگاه کن ...

که بر خاطراتت شناورند و می آیند و می روند .

از آنها منتزع شو !

و نسبت به آنها بی تفاوت باش ...

یادت باشد که :

 

                   (( هیچ چیز مهم نیست ))

 

فقط باش ! ...

و آنگاه انفجاری رخ خواهد داد . *

 


 
 
خدايا ! مرا درياب !
نویسنده : سمیه - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ تیر ،۱۳۸٤
 

با سردرگمی های خود مانده ام و نمی دانم رو به کجا آورم ؟ !

لذت زندگی در چیست ؟ ...

برای پذیرفتن این *بودن* که سراسر رنج دل است ... باید چه کنم ؟ ؟ ؟

همه ی شادی ها ، همه ی محبت ها ، همه ی رفتن ها ، همه ی آمدن ها ....

دیگر دلیلی برای بودنم نیستند !

چرا که .... دلیل اشک هایی که شب و روز .... در چشمانم حلقه می زنند ... را نمی دانم !

دلیل بی تابی و نگرانی همیشه دیدگانم را نمی دانم ....

در انتظار چه کسی ؟

در انتظار چه چیزی ؟

در جستجوی چه ؟ ..... اینگونه بی تاب اند ؟ ؟ ؟

و من ! گویی ....

بی خدا مومن ! ..... بی معشوق ، عاشق ! ..... و بی تب ، می سوزم ! .....

در جاده ی زندگی !

با نگاهی مبهم ..... با روحی خسته ..... با آینده ای ناآشنا ..... روبرو هستم !

خدایا !

از تو چیز بزرگی نمی خواهم !

تنها می گویم : .....

روح خسته ی خسته ی مرا دریاب !

 

 


 
 
 
نویسنده : سمیه - ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ تیر ،۱۳۸٤
 

روزهایی هست و باز هم روزهایی . صبح هایی هست و شب هایی .

صبح هایی هست که پیش از سپیده دم ، سست و خموده از خواب بر می خیزیم ...

ای بامداد خاکستری پاییز ! جان آدمی در تو نیاسوده بیدار می شود ...

و چنان از شب زنده داری تب آلود خویش کوفته است که آرزو دارد دوباره به خواب رود و طعم مرگ را مزمزه کند ...

و من همچون ... که در مخفی گاههای زمین برای روزهای گرسنگی خود نان و استخوان نگاه می دارند ، می دانم برخی لذت های پنهان را در کجا بیابم .

می دانم ...

که در پیچ گود نهر کمی هوای ملایم هست و دورتر ، رایحه ی برگ های فراوانی که فروریخته است ...

زنی که می توانم به رویش لبخند بزنم : با بوسه ای نزدیک کلبه بر روی کودک خردسالش ...

آیا همه ی خوشی هایم همین است ؟ !...

آه ! بهتر است بخوابم ! اینها بسیار ناچیز است ... و من از امید داشتن دلزده شدم .