خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

قصه ی دلتنگی ام ...
نویسنده : سمیه - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٤
 

در آيينه نگاه ميكنم ميگويم..... دختر  شجاع !

چشمانم را ميبينم كه حلقه هاي اشك آنرا درخشانتر ميكند
و با سر انشگتانم قطره هاي اشك را لمس ميكنم كه ميلغزند و رد آنها روي صورتم غم ميتراود
چشمانم را باز ميكنم چشم در چشم دختری كه روبرويم در آيينه آرام و بيصدا اشك ميريزد
و در خيال هاي دخترانه ی خود غرق ميشود
دو دستم را روي ايينه ميگذارم
صورت دختر شيشه اي را لمس ميكنم سردي آيينه حرارت دستهايم را مي خشكاند
دختر شيشه اي هم دستهايش را روي آيينه ميگذارد
دختر شيشه اي صورتم را لمس ميكند
دختر شيشه اي تنهاست
دختر شيشه اي دلتنگ است ... دلتنگ ..اين را از چشمانش ميخوانم كه بيهوده تقلا ميكند دلتنگی را در چشم هایش که خیس اشک است پنهان کند ...
به چشمان دختر شيشه اي خيره ميشوم... گمان ميكردم چشمانش را از من خواهد دزديد
ولي او خيره خيره به من نگريست
ـ مي دانم دلتنگي !
مي گويد ميدانم دلتنگي .
به من دروغ نگو
مي گويد به من دروغ نگو...
چشمانش را در چشمان من ميدوزد
سرم را خم ميكنم و زير لب ميگويم مرا نميتواني فريب دهي .
سرش را خم ميكند و زير لب مي گويد مرا نميتواني فريب دهي...
تو تنهايي دختر شيشه اي
تو تنهايي
تنها
تنها
تنها
....

آه
آه


دستانم را از روي آيينه بر ميدارم

دختر شيشه اي شكست

در ميان هزاران هزار تكه آن دختر شيشه اي كه همچون تارهاي عنكبوت نقش بندي گيج كننده اي داشتند انگشتان خون آلودم به دنبال آن چشمهاي شيشه اي ميگشت
كه هيچگاه به من دروغ نگفتند !
من تنهايم
شايد بهتر آنست كه برگردم !


 
 
خدا ... و هميشه *فقط* خدا !
نویسنده : سمیه - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٤
 

 

به جای آنکه در پی آموختن از بشر باشی ، آموخته های خود را نزد خدا جستجو کن .

بشر موجودی ساختگی است .

سرگذشت او ... همان سرگذشت طفره رفتن ها و فریب کاری های اوست .

از خدا پرسش های دقیق کن !

و بر آن دارش که پاسخ هایی دقیق به تو بدهد .

 


 
 
باز شب شد ...
نویسنده : سمیه - ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٤
 

با همین واژه های معمولی

با خدا حرف می زنم هر شب

گرچه آن سوی آسمان برپاست

شب شعر ستاره ها در شب

حرف هایم اگرچه تکراری ست

جمله هایم اگرچه بی معناست

تا زمانی که با خدا هستم !

اسم هر گفت وگوی ساده ، دعاست .

راستی ! اشک هم زبان دعاست

ساده با واژه های بی پایان

لهجه ی اشک های من گاهی

می شود لهجه ی باران !

....

باز شب شد ...

من و خدا هستیم !

جمع ما ساده و صمیمانه ست

در نفس های شاعرانه ی شب !

جمع ما ، جمع شمع و پروانه ست .

 


 
 
در زندگی ات جای هيچ گريزی نيست ...
نویسنده : سمیه - ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٤
 

یک روز بیدار می شوم

بی خوابی شب گذشته آنقدر روح و تنم را خسته کرده است

که مرا توان راه رفتن نیست ...

ترجیح می دهم باز هم بخوابم !

خواب ...

و باز هم خواب ...

!!!

می گریزم ...

 از بودن خود !

به خود می گویم :

در زندگی ات جای هیچ گریزی نیست ...

باید بمانی !

و من اکنون ... مانده ام ...

میان من و بودنم !

و خدای من !

به کدامین گناه، محکوم ماندنم ؟ !

و به کدامین گناه مرا به انتظار این رفتن و رها شدن گذاشته ای ؟ !

خدای من !

با تو حرف می زنم ! ... صدایم را که می شنوی ؟ !