خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

خدای من ! ...مرا به وادی نور و اميد هدايتم کن ...
نویسنده : سمیه - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٤
 

 

 

خدای من !

تو خویش را با لطف و مهربانی به من وصف کرده ای ، پیش از آنکه ناتوانی من ظهور پیدا کند و رخ نماید .

آیا تو این لطف و مهربانی ات را پس از پدید آمدن ناتوانی ام ، از من دریغ می کنی ؟ !

خدای من ! چگونه ممکن است رهایم کنی و به خود واگذاری ام ؟ !

تو که عهده دار من شدی ...

چگونه ممکن است به ورطه نومیدی بیفتم ؟ در این حال که تو مهربان و صمیمی جویای حال منی ؟

ای خدای من !

ای خدای من !

ای خدای من !

...

به سوی تو آمدم ...

با کوله بارنیازمندی ام به سمت آستان تو راه افتاده ام ، اما با این کوله بار تهی چگونه می توان به بارگاه تو رسید ؟ !

با این بال شکسته چگونه می توان تا عرش تو پرید ؟ !

چگونه می توانم از حال خود باخبرت سازم ... در این حال که هیچ چیز از تو پوشیده نیست ...

چگونه می توانم اوج دلتنگی هایم را در قالب کلام بریزم ؟ در این حال که علم تو از این ترجمان روح مستغنی ست ...

چگونه ممکن است نومیدم کنی ؟ !

ای خدای من ...

و بنای آرمانها و آرزوهایم را ویران سازی ؟ !

در این حال که با دلی سرشار از دلتنگی به درگاه تو روی کرده ام ؟ ...

خدای من !

تو که اینقدر دلسوز منی ! تو که اینقدر به من نزدیک و مهربانی ! تو که اینقدر به من لطف و عنایت داری ، پس چه چیز مرا از تو دور می سازد ؟ ! چه چیز میان من و تو فاصله می اندازد ؟ ! ...

خدای من !

من از رفت و آمد پی در پی نمادها و نشانه ها و از توالی تحولات آثار و احوال در یافته ام که تو می خواهی حضور تو را در همه چیز بشناسم و ببینم . و هیچ چیز را بی حضور تو نبینم .

خدای من !

دستم را بگیر و مرا به وادی نور و امید هدایتم کن بزرگوارا ! مهربانا ! ...

 


 
 
ديگر توان ماندن ندارم ...
نویسنده : سمیه - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٤
 

 

 

روزها چه زود و چه غریبانه می گذرند ....

و زمان چه غارتگر عجیبی ست ....

و من ! ...

رنجور از بودن ....

دلتنگ از بودن ........

و خدای من !

به کدامین گناه محکوم ماندنم ؟ !

می خواهم بروم ....

می خواهم رها شوم .......

می خواهم دور شوم ..........

دور ............... دور .................... رهای رها !

خدای من ! صدایم را که می شنوی ؟ !

دیگر توان ماندن ندارم ......

به من گفته ای صبر داشته باش ! .... منتظر باش !....

تمام عمر را به انتظار سپری کردم ........

دیگر نمی توانم ! ..........به آخرین حد رسیده ام .........

خدایا !

دیگر نه خواسته ای دارم نه نیازی .............و نه حاجتی !

تنها فقط می گویم :

 

قسم به بزرگواری و عظمتت ! قسم به وسعت مهربانی ات این انتظار را به پایان برسان .......بگذار رها شوم ! بگذار طعم شیرین پرواز را بچشم !

 

باز هم ....

باز هم اشک هایم قلب سرد به ستوه آمده از بودن را .........گرم می کنند ....