خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود
نویسنده : سمیه - ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦
 

به نام او كه قادر است و مهربان ... بخشنده است و كريم .

امروز ... صبح كه بيدار مي شوم . نمازم را مي خوانم و دعا مي كنم كه ... خدايا ! بگذار تا امروز روز بسيار قشنگي براي من باشد .

منظور از قشنگ بودن ! پر بار بودن است .

....  به شهري مي روم كه ... دوران تحصيلم را در آنجا مي گذرانم ...

در ميانه راه ... دوستي كنار من مي نشيند . مي گويد : دانشگاه ها شروع شدند و رفت و آمدها هم شروع شد ؛ مي گويم : اما همه اين خستگي ها و رفت و آمدها هدف دار اگر باشند شيرين اند ... حرفم را تاييد مي كند ... به من مي گويد : در مراسم شب هاي احيا هم شركت مي كني ؟! ... ساده مي گويم : حتما . مي خواهد با من حرف بزند ... و اين كار را هم مي كند ... من هم  با آرامي و لبخند با او همراه هستم .

... مي گويد : خبر از مسابقه بزرگ كتابخواني داري ؟! ... گفتم : نه ! ... گفت : ... كتابي ست با نام * آشتي با امام زمان * آن را بايد تهيه كني همراه با يكسري سوالات كه از خود كتاب جوابشان را بايد پيدا كني ! جوايز فوق العاده اي هم دارد !  ... لبخندي زدم . به آرامي گفتم : ... چقدر ساده ! هم سوال هم جواب كه پيش روي ماست ! ... گفت : خيلي ساده ست .

سكوت كردم و هيچ نگفتم .

اين بار اين من بودم كه شروع كردم ... و گفتم : اين طرح ها ... با اين همه سادگي همه براي اين است كه ... شايد كسي ! شايد كسي !... متوجه غيبت آن امام مظلوم شود ....همراه من گفت : حقيقتا ً هم مسئله اينجاست ! كه ... همه در خواب غفلتيم ...

.........

وارد دانشگاه مي شوم .

جايي در محوطه دانشگاه نظرم را جلب مي كند . جايي كه اصلا ً شلوغ نيست !

همان كتاب * آشتي با امام زمان * را بايد از آنجا تهيه مي كرديم .

كتاب را همراه با سوالات گرفتم و در كيف گذاشتم .

...................

به خوابگاه مي رسم ... كتاب را باز مي كنم ... نوشته اي كه واقعا ً مرا به تفكر وا ميدارد :

ضعف محبت به تو .

ما دوستان و خانواده ي خود را بيشتر از تو دوست داريم . زيرا آنها سهمي ار وقت ، مال ، فكر و دل ما را مي گيرند ، در حالي كه در زندگي ما چيزي از اين ها به تو اختصاص ندارد ، مگر اندكي كه آن هم براي ارضاي خودمان و آرام كردن وجدان است . اين ها همه دليل آن است كه ما ، در حقيقت و از عمق وجود مشتاق تو نيستيم . مشتاق تو امير المومنين (ع) است كه وقتي درباره تو سخن مي گويد ، براي آمدن تو دعا مي كند ، و از شوق تو آه مي كشد و مي گويد كه چقدر مشتاق ديدار او هستم .

.............

كتاب را مي بندم و فكر مي كنم ... به آن امام بزرگوار مظلوم ، به خودم ...

و بي اختيار اشك مي ريزم ... و از صميم قلبم خدا را مي خوانم و مي خواهم كه از سر تقصيرات و كوتاهي هاي  من بگذرد ...

............

همراه من ! ... چه سعادتي بود كه من تو را امروز ديدم . تو ناب ترين دختر اين روزگاري . از دوستي با تو لذتي عميق بردم .

و تو اي خداي مهربانم . هميشه بهترين ها را به سوي من مي خواني .

باشد كه قدر بدانم .

امروز واقعا ً روز قشنگ و پر باري بود .

خداي مهربانم ! بخاطر همه چيز از تو سپاسگذارم .

 


 
 
خدای من ! ... من منتظرم ! ...
نویسنده : سمیه - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٦
 

به نام تو ! ...

تو ! ... اي تنها مهربانم .

تو اي خداي عشق ... خداي مهر ... خداي رحمت و بخشندگي !

...............

.......

...

 

مكث !

           . . .

 

كلاس تمام شد  ... از آموزشگاه بيرون مي آيم ...

خيلي خسته ام ... اما با همه خستگي ام مسير زيادي را پياده مي روم ... قدم هايم را تند بر مي دارم ...

از دور ... صدايي را مي شنوم ! ... اما روشن و واضح نيست ...نزديك كه مي آيم  ... صدا ... روشن مي شود ...

و واضح .......

مولا جانم ... مولا جان ...

همه جا نوراني است و پر از سرور ... ! امشب چقدر زيباست ... !

قدم هايم را آرام بر مي دارم ... تا بهتر بشنوم ..! و بهتر غرق لذت شوم .. ! .. و بهتر اوج بگيرم !

خستگي را در تنم حس نمي كنم ... خستگي را در جانم هم حس نمي كنم ...

امشب ميلاد است ... ! ... ميلاد آن امام بزگوار ... امام حسن مجتبي ست ...

خداي مهربان من !

تو را به شب ميلاد اين امام بزرگوار قسمت مي دهم كه دريابي حال مرا .

درياب مرا اي ناب تر از هر ناب .

من ! ... بي صبرانه منتظر آن مهر بي حدو نهايت تو هستم اي مهربان ... اي بي كران .

من !.........

     من ! .........

                    منتظرم !

خدايا ! ...

         من ! ... منتظرم !

خداي من !

            تنها تويي بهترين پاسخ دهنده براي انتظارم !

خداي من !

           تو شدت ايمان و يقين مرا مي داني اي قادر متعال ! پس درياب مرا .....