خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

خدای همیشه مهربانم ! تنها امید من ! از تو تمنا می کنم کمکم کن !
نویسنده : سمیه - ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸۸
 

 

خدای من !

ای تنها امید و تکیه گاهم ! ای که همه چیز در درستان پرقدرت توست ...

ای که بر همه چیز آگاهی ...

مهربان من !

تو تنهای امید من در لحظات سخت زندگی ام هستی ...

تو را قسم به قدرت بی حد و کرانت مرا کمک کن و مگذار که در ... آنچه برای من مشکل است و برای تو سهل ... درمانده شوم ...

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ... !

تو را از اعماق وجودم صدا می کنم و از صمیم قلبم با نهایت عجز ... از تو و مهر و لطف و عنایت همیشگی ات تمنا می کنم کمکم کنی و بگذاری که همه چیز به خوبی برای من پیش برود...و آنجایی که هیچ چیز در دست من نیست...و فقط قدرت بی کرانت می تواند همه چیز را روبراه کند...تو با من باش مهربانا !

کمکم کن !

مشکلم را حل کن...!

تو را قسم به خدایی ات ! ای قدرتمند بی کران ...!

منتظر مهر و لطف بی نهایت تو هستم ای بی کران مهربان و ای خدای متعال و قدرتمند من !

تو را سپاس برای همه ی مهربانی هایت...!

منتظرم !

منتظر پاسخی شیرین ... به شیرینی تمام مهربانی هایت هستم ...!

خدایا !

چشم براهم .............................!

چشم براه مهر بی حد و نهایت و همیشگی توام ای مهربان !


 
 
مهربان من ! ...خدای من !...همراهم بمان ...که...سخت دلتنگم...
نویسنده : سمیه - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸۸
 

شب است...

و...

تنهایم.............

راه می روم...چشمانم به زمین زیر پایم خیره اند...باد سردی به صورتم می خورد...

مسیر طولانی ای را از میان درختان صف کشیده می گذرانم...

عصر جمعه ست...با خود حرف می زنم...

چه تنهایی تلخی..

و چه دل تنگی...

کاش می توانستم برای همیشه پرواز کنم...یا جان دهم...یا به آنجا روم...که زمین و زمینیان نباشند...

که...

سخت دلگیرم ...

که...

سخت دلتنگم...

......

...

..

.