خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

خدیا ! هدایتم کن ! بسوی راهی که انتهایش نور باشد و عشق ...!
نویسنده : سمیه - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸۸
 

خدای مهربانم...خیلی وقت بود حرفهای ناگفته ام را برای تو ننوشتم...تویی که غیر از تو کسی برای من نیست...تویی که ...خیلی چیزهای نا آشنا را برایم آشنا کردی...

..........................................

زندگی دور از خانواده....فوت ÷در....بستری شدن من در بیمارستان....اتاق عمل....دو ماه در رختخواب خوابیدن....

مرا با سخت ترین و غیر قابل تحمل ترین ها...آزمودی....و دیدی ! دیدی که چطور تو را در تمامی این لحظات تلخ صدا می کردم....

خدای من ! خداوند مهربانم...تو را قسم به بی کرانگی محبت و قدرتت...بر من رحم کن و بهترین ها را به من هدیه کن.

خدای مهر و عشق !...

شکیبایی را خوب به من آموختی ! و اکنون این منم که فریاد میزنم !

هر چه از تو میرسد نیکوست ! و تویی که در هر حال ناب ترین ها و بهترین ها را به من هدیه میدهی .

دستم را بگیر و مگذار خطا کنم مهربانا.

خدای من ! تو را س÷اس برای هر آنچه که به من عطا کردی.