خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

خداوندا ... ! صبر می کنم فقط چون تو می خواهی .پناه بر تو !
نویسنده : سمیه - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳٩٢
 

 

به نام خدای قدرتمند مهربان !

به نام خدایی که بی همتا و بی نظیر است !

به نام خدایی که از جان و دل من لحظه لحظه محافظت می کند !

به نام خدایی که مهربانتر از مادر و رئوف تر از پدر است !

به نام خدایی که در وصفش عاجزم و ناتوان !

به نام خدایی که تپش های قلبم با عشق به اوست !

به نام خدایی که ناب ناب ناب است !

یا الهی ...! ما عرفتک حق معرفتک !

یا الهی ...! ما عبدتک حق عبادتک !

پناه بر تو ! ای خدای مهربان ! ای تنها پناه من !

پناه بر تو ! ای خدای قدرتمند من ! ای امید زنده ماندنم در این زمین کبود !

پناه بر تو ! ای خدای بخشنده ی من ! ای پناه امن لحظه لحظه های زندگی ام !

........................

.............

...

او فرشته ای از جانب خدا بود ! و من قسم خوردم ... !...........به ...جبران !

............

....

.

دلگیر بود ...

و تنها ..................

تنهایی اش عمیق بود ...

خسته از ساده دلی اش ...

روزهای تلخی بر او گذشت تا بداند که ... به در متروکه ی هرکس نباید نشست ... !

زخمها خورد تا بداند که فقط خداست که او را تاب می آورد ! ... و نه بنده ی خدا !

و این همه نشان است ! ... نشان از زمینی نبودنش ! ... نشان از دل دریایی و آسمانی اش ست ... !

خسته و بی کس در این زمین کبود ... نشسته بود ... و به فکر این بود که ... به چه طریقی به زندگی اش در این دنیای پست خاتمه دهد !

ایمانش بسیار قوی بود !

اما...بارها به این فکر افتاده بود که دیگر نمی خواهد بر روی این زمین پست باشد .

آخر او ... مال زمین نبود ! ... و برای زمین ساخته نشده بود ! ...

خانه ی او آسمان است و پناه او خدا .

بی شک به غلط پا به زمین نهاده بود .

در این افکار بود که زنگ در خانه اش به صدا می آید ...

کسی می آید !

و کل افکارش را بهم می ریزد ...

شروع می کند به حرف زدن ! ...

چرا اینقدر غم گرفته ای ؟! ...

فکر نکن .

به هیچ چیز .

گذشته ات برای تو نبود . و نه برای شخصیت بزرگت .

جشن بگیر زنده بودنت را . تو ناب ترین فرصت زندگی یعنی جوانی را داری ! مسرور باش و زندگی کن ! که خدا همیشه تورو دوست داشته !

پرده ها را محکم کشید و صاف کرد...بخاری گرم را در آن شب سرد برفی روشن کرد...

چراغ ها را روشن کرد ! و نور را به خانه مهمان کرد .

بی شک آن نور زیبا در آن شب سرد و تاریک ! نور وجود و حضور خدا بود .

خدایش عاشقش بود ! و او عاشق خدایش ! ... و در این شب به یقین رسید که خدایش طاقت دیدن دلتنگی اش را هرگز ندارد .

آن شب قسم خورد !

که در شبی سرد و تاریک ... در لحظه ای که امیدی در دلی رو به تاریکی میرود ...! مهمان آن دل شود ! و او را به نور خدا دعوت کند .

چرا که خدای مهربانش ! خدای همه ی موهبت ها و رحمت ها و معجزه هاست .

............................

...........

...

خداوندا ! سپاس تو را برای همه ی رحمت ها و موهبت هایت . برای همه ی آنچه که عطا کرده ای و همه ی آنچه که عطا می کنی .

خداوندا ! لحظه های زندگی ام را سرشار از معجزه های ناب و بی نظیرت کن !

که من ایمانی بس عمیق و یقینی بس ژرف دارم به رحمت و قدرت و بخشندگی و مهربانی بی حد و کرانت یا الله .

خدای مهربانم ! امید به معجزه ات ! معجزه ی عشق ! آرامش و خوشحالی قلبم ! و خوشبختی ام .

پناه بر تو یا رب .