خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

یا الهی و ربی ! من لی غیرک ...؟!......................من لی غیرک ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نویسنده : سمیه - ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۸
 

نشسته ام...

و انبوهی از صفحه های ناخوانده روبرویم...

غرق در افکار و تنهایی تلخ خودم هستم...

زمانی بود...اشکهایم قلب و روح خسته ام را جانی تازه می بخشیدند...اما...اکنون...حتی اشک هم به سراغ خانه ی چشمم نمی آید...

................

در را باز می کند...! می دود ... و با صدای بچه گانه اش صدایم میزند...بیا...! این گل واسه تو !........................................

بعد از او...مادر می آید...و با حضورش لحظه ای جان می گیرم و لبخندی بی روح بر لبانم نقش می بندد...مادر می گوید‌ : این گل نرگس ... هر سال به خودی خود سر جای چندین ساله اش می روید...

...

نوشتن همیشه قلبم را میشکند...

و این بار ... باز هم................... نوشتن چشمانم را تر می کند........

خدایا !

من خواستم ؟!........یا تو خواستی ؟!.........

تو را قسم به تنهایی جاویدانت روح مرا جانی تازه ببخش ..!

تنهایی ام را پایانی ده..

یا الهی ...

من لی غیرک ؟...

من لی غیرک ؟؟؟

من لی غیرک ؟؟؟...