خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

مهربان من ! ...خدای من !...همراهم بمان ...که...سخت دلتنگم...
نویسنده : سمیه - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸۸
 

شب است...

و...

تنهایم.............

راه می روم...چشمانم به زمین زیر پایم خیره اند...باد سردی به صورتم می خورد...

مسیر طولانی ای را از میان درختان صف کشیده می گذرانم...

عصر جمعه ست...با خود حرف می زنم...

چه تنهایی تلخی..

و چه دل تنگی...

کاش می توانستم برای همیشه پرواز کنم...یا جان دهم...یا به آنجا روم...که زمین و زمینیان نباشند...

که...

سخت دلگیرم ...

که...

سخت دلتنگم...

......

...

..

.