خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

خدایا !....تنها تکیه گاه من تویی !..خودت بهترین ها را به من هدیه کن مهربان من !
نویسنده : سمیه - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ شهریور ،۱۳٩٠
 

 

پسر ... با دو دستانش تمام وجود دخترک را سخت در خود گرفته بود ...

پسر با چشمان مهربانش به دوردستها.... و به رویای با او بودن فکر می کرد ...و احساسی داشت که بی آلایشی اش در واژه ها هم نمی گنجید ...!

اما...از آن سو ...دخترک ....با آن چشمان رویایی و جذابش به پسرکی که آن طرف تر ایستاده بود ... خیره شده بود !

آری .....!

تو با دستهایت شاید بتوانی تمام وجود کسی را از آن خود کنی و به زنجیر بکشی .... اما ....هرگز ! ....نخواهی توانست روح و احساس کسی را در بند و زنجیر خود کنی .....!

.....................................

....................

.......

 

روزها می گذرند ...... و من ..... ! ...... بی احساس نسبت به هر آنچه که هست و هر آنچه که نیست ......صبح ها را به شب می رسانم و شبها ...... خسته و بریده ....... به خوابی سبک می روم ......

روزهایی بود که خواب تمام خستگی های روح مرا تا صبح در خود می پوشاند و فرو می برد ....... اما ...... دیر زمانی ست که خواب هم آرامش لحظه ای جان مرا به شکلی بیرحم از من می رباید ......

...........................

خدای من !....

می دانی ؟!....تنها پناه زمین و آسمانم تویی ؟!.....

خواهش می کنم بدان خدای من !......بدان که چشم به راه رحمت بی حد و حساب توام ای مهربان و ای قدرتمند متعال .

سپاس تو را برای هر آنچه که به من عطا کرده ای مهربانا !....