خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

چه تلخ است ميوه ی درخت بينايی !
نویسنده : سمیه - ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸۳
 

 

بیچاره آنهایی که  از آب لوله عطششان فرو نمی نشیند ، از خوراک آشپز خانه جوعشان سیر نمی گردد ، دوخت و رنگ قالی و اطاق و میز و حتی (( حقوق )) هم با همان اضافاتش و با همان امیدواریهایی که همیشه در نزول یک رتبه ی عقب مانده هست و با اینکه دعا ها و تضرع ها و ناله ها و تملق ها و سپاس ها و ستایش ها و تلگراف ها و طومارها و خم شدن ها و هیچوقت راست نشدن ها نزول آن را تسریع و ظهور ان را تعجیل می کند ، دلهای خیال پرداز آنان را از شکر و شعف مالامال نمی کند و از طرفی در زیر این آسمان ، بر روی این خاک ، در این زندگی و میان این خلایق جز همین ها چیزی نیست ، طبیعت جز همین ها چیزی ندارد .

تشنه ای ؟ آب لوله ، آب حوض ، اب سماور ، گرسنه ای ؟ دیگ ، هر کاره ، خسته ای ؟ رختخواب ، متکا ، تخت ، افسرده ای ؟ رادیو ، تلویزیون ، سینما ، غمگینی ؟ شوخی ، خنده ، بازی ، تفریح ، تنهایی ؟ مهمانی ، دعوت ، جلسه ، شب نشینی ، دید و باز دید ، احوالپرسی ، بیماری ؟ دوا ، دکتر ، مریضخانه ، قرص ، دردمندی ؟ آسپرین ، کیسه ی آب گرم ، ماساژ ، ....... عاشقی ؟ اصلاح و بزک و لباس و دم مدرسه ها و کنار خیا بانها و تلفن و بوی فرند و گرل فرند و خواستگاری و قباله و جهاز و دعوت و عروسی و صف ماشین و تاکسی و بوق بوق و دور حرم و کوه سنگی و خانه و بچه ....... و دیگر امور مربوط به سعادت خانوادگی و دستورات تدوین شده برای بهره برداری از یک زندگی سعادتمندانه . !

 

پس چه مرگته ؟ دنبال چی می گردی ؟  نمی دانیم ........اما می دانیم که اینها ما را بس نیست ، نمی گوییم  اصلا بکارمان نمی اید ، اما کفایت نمی کند ........

 

و درد ! آه ! از همینجا آغاز می شود ، درد بی درمان و غمهای ناپیدایی که از عمق روح می جوشد و اضطرابها که درون را به تلاطمهای وحشی و طاقت فرسا مبتلا می کند و طوفانی که در اندرون بر پا می شود و افق زندگی و جهان را در پیش چشمان تیره می دارد و پریشانی و بدبختی آغاز می شود و هرگز به سامان نمی رسد .

نیازهای بلند ما را همواره بی تاب می دارند و آنچه هست پست است ، عشقهای مقدس در جان ما شعله می کشند و آنچه هست الوده است ، زیبایی ها ما را مدام در حسرت خویش می گذارند و آنچه هست زشت است ، انچه هست خوب نیست ، پاک نیست ، منزه نیست ، جاوید نیست ، صمیمیت ندارد ، عظمت ندارد . هر چه هست برای مصلحتی است ، هر که هست برای منفعتی است . هیچ چیز به (( خودش )) نمی ارزد ، هیچ کس به (( خودش )) چیزی نیست ، همه چیز را و همه کس را برای سودی و فایده ای گذاشته اند .

 

در اینجا هر چیزی  ما موریتی دارد . دوستی برای چیست ؟ دوستی الفتی است که طبیعت یا خدا در دلها نهاده است تا به آن (( وسیله )) مردم را به (( تعاون )) و (( همکاری )) و (( همگامی )) در امور زندگانی (( وادار )) سازد ، عشق برای چیست ؟  عشق چیزی است مثل سرخک که بچه های گنده می گیرند و انان را به (( تشکیل خانواده )) می کشاند تا طبیعت کارش بگذرد و (( ادامه ی نسل نوع بشر )) نگسلد و آنچه را مرگ می برد ، عشق بر جای آورد . پس عشق در اینجا مامور تولید نسل است و تاوان ده مرگ ! همین نیست ؟ چرا .

اما دل ما را چنین عشقی و چنان دوستی یی سیر اب نمی کند . روح ما تشنه ی دوستی یی دیگر و عشقی دیگر است ، عشقی که نه مامور تن است و مقدمه یکی از نوامیس طبیعت از قبیل گرسنگی و خستگی و تشنگی و غریزه ی جنسی و حب جاه و صیانت ذات و نوع دوستی و دلسوزی و غیره که همه را بر انسان تحمیل کرده اند تا از کار و زندگی کردن بر روی این زمین راست گردد و امور طبیعت اداره شود .

 

چه سخت و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمی تواند سرش کلاه بگذارد .

 

چه تلخ است ! چه تلخ است ! میوه ی  درخت بینایی ! ...

 

......

 

-- گزیده ای از  مجوعه آثار * هبوط * از معلم شهید دکتر علی شریعتی --