خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

خدایا ! من مطمئنم که تو قلبم را ژر از آرامش و شادی و خوشبختی می کنی ! خیلی زود !
نویسنده : سمیه - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ،۱۳٩۱
 

 

 

خدای مهربانم !...

فقط می خواهم از تو و معجزه ی زندگیم که تو با مهر و قدرت بی حد و حسابت به من عطا کرده ای با تو صحبت کنم و تو را سپاسی از نهایت وجودم و از صمیم قلبم بگویم !...سپاسی برای هدیه بهترین ها و ناب ترین ها به زندگی ام !

و این منم...دختری که خود را در آیینه می بیند !

به طرزی با وقار با شکوهی که کمتر دختری به سن و سالش چنین وقاری را دارد به تصویر در آیینه خیره شده بود !

امروز چقدر زیبا می نمود...زیبایی چهره اش ! به وقارش جذابیتی خاص بخشیده بود !

به خود می بالید که چقدر آگاه شده !...چقدر پخته و با تجربه شده !...و به خود می بالید که چقدر عالی اصالتش را و هویتش را در تنهایی حفظ کرده است . و چقدر این حس خوشایندی ست برای او که زندگی تنهایی به واقع او را ساخته بود.

به چشمان در آیینه خیره شده بود !...چشمانش پر از آرامش بود ! و این آرامش چیزی نیست جز حس حضور خدایش در تار و پود لحظات زندگی اش !...و چقدر این دختر متوکل است و چقدر ایمانش راسخ و چقدرامیدوار است به رحمت خدای خودش !

خدایی که هر لحظه لحظه برای دختر خدایی کرده است !

نفسی عمیق می کشد و می گوید :

یا الله !

می داند و مطمئن است که خدای خودش بهترین ها را به او هدیه میدهد و خیلی زود و با معجزه ای بسیار عالی او را خوشبخت و شاد و پر از آرامش می کند ! و قلب دختر را تا همیشه پر از آرامش و شادی می کند .

به خود همچنان نگاه می کند ! و می گوید :

خدای تو ! مهربانترین مهربانان و قدرتمند متعال است که فقط خوبی ها را همیشه به تو هدیه میدهد و اکنون ! دارد در زندگی تو معجزه می کند !

و چقدر عمیق و از صمیم قلب می گوید خدایا ! تو را شکر ! خدایا ! تو را سپاس...برای همه ی مهربانی هایت و همه ی نعمت ها و موهبت هایت !

و خیلی مطمئن با ایمانی از صمیم قلب و با یقینی وصف نشدنی برای بار آخر با خود می گوید که ! خدای من ! ممنونم از معجزه ی زندگی ام و ممنونم از موهبت عشق ! موهبت آرامش ! موهبت خوشحالی قلبی ! و موهبت خوشبختی !