خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

خدای مهربانم !...با تو و رحمتت من خوشبخت ترینم !
نویسنده : سمیه - ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آذر ،۱۳٩۱
 

 

خدای من !

نیمه شب است و گویی تحولی ژرف در راه است ...

سکوت است و سکوت ...

امشب شب عاشوراست ... و گویی درون من معجزه ای در حال اتفاق افتادن است ... هرگز ... در این ساعات شب صفحه ی سررسیدم را باز نکرده بودم در هیچ برهه از زمان زندگی ام اینچنین روحم منغلب نشده بود ...

بیدارم و قلم بر سپیدی کاغذ می گذارم با خود می گویم ...

 گویی الهامی ست غیبی برای به اتمام رساندن این معجزه  و کامل شدن معجزه ی زندگی ام ! باید در این ساعات شب در این شب عاشورا برای همیشه در خود بمیرم و در شبی دیگر و صبحی دیگر ، دگر بار زنده شوم و ورق سپیدی از زندگی را بگشایم ... تا همیشه سپید ... ! به سپیدی نوزادی تازه متولد شده ! ... با خود حرف می زنم :

باید بی تعلق خاطر زندگی کنی ... رها کن ! رها کن ! تا به خود معجزه ات برسی !

به نیمی از رسالت و معجزه ات رسیده ای ! همین که همه را به خدا واگذار کرده ای !

همچو ابر بی تعلق و رها باش ! بی تعلق و رها ! سال ها ست که دل بسته ای به دنیای بیرون خودت ! و هرگز نمی دانستی که تو خود باید دلبسته ی خود الهی ات شوی ! که تو خود لایق دل بستنی که تو خود نمود خدایی ...! در بیرون از خودت به دنبال چه می گردی ؟!... به دنبال که می گردی ؟!...

به خود آ ... که تو با همسن و سالان خودت هم متفاوتی که تو با ارزش تر از هر طلای نابی ! و همچو مرواریدی درون صدف باید تنها در دنیای خودت و خدای خودت تا همیشه پا بگذاری و عاشق و دلبسته ی خدای خودت و دنیای خودت باشی .

باز هم تکرار می کنم ...!

رها می شوم ... از همه ... از هر آنانکه در زندگی ام هستند و هر آنانکه بودند ... از همه و همه !...اکنون ... تنها ... بی وابستگی و بی تعلق خاطر روزهای زندگی ام را از نو شروع می کنم ...

با خود می گویم ...

تمامش کن ! عادت نکن که در روز کسی از تو سراغی بگیرد ... این سراغ گرفتن ها همه برای چیزی ست و برای خواهشی ست و هیچ کس تو را برای خود تو نمی خواهد ... چه سود که بدانند حالم را ؟!...آنها که حال واقعی ام را در هیچ برهه از زمانی در نیافته اند ...

پس از سالها در چنین شبی ... امشب دریافته ام که ... تنها باید سراغ خودم را از خودم و از خدای خودم بگیرم .

باقی... همه گذراست ... باقی همه از سر نیازی ست که به تو دارند ! و چه دردناک ست چنین احوالپرسی و سراغ گرفتنی ... باقی همه بیهودگی ست ... باقی همه رنج است و تلاطم ... باقی همه اشک است و آه ... باقی همه انرژی های منفی ست و بس !... باقی همه اشباع خود است و ارضای خود ... و اکنون ! بعد از سالها دریافته ام ... که در بر روی هر چه غیر خداست ببندم و باید که تنها در او ذوب شوم ! ... و باید که بی قرار نباشم ... و باید که دل نبندم به هیچ ... و باید که صبور باشم... و باید که سکوت کنم ... و باید که بخندم ... و باید که با قلبی آرام و ذهتی باز و روشن به خدای خودم بنگرم ! ...

تا خدای من ! بداند ...........که :

تا او هست من آرامم و صبور...!  لبخند بر لب و آگاه ! پر از شور زندگی ... !

تا بداند که اوست و وجود اوست که دلیل این همه خوشبختی ست ... !

تا بداند که بودن یا نبودن هیچ چیز و هیچ کسی غیر از او در زندگی ام دگرگونم نمی کند !

تا بداند که دوری از اوست که اشک بر چشمانم می نشاند !

تا بداند که با دلی پاک و امیدوار عاشق و دلباخته ی مهربانی و قدرتش شده ام !

و اکنون من !

چقدر سبک شده ام و آرام ... چقدر چشمانم و روحم آرام است ... هوا...رو به روشنایی ست و امروز روز عاشوراست ... هرگز تا بدین سال از زندگی ام تا این وقت از شب عاشورا بیدار نبوده ام ... اما همه برای پیامی ست و همه برای تلنگری ست و همه برای آن است که خدای من باز هم به من بگوید :

تو بنده ی عزیز من هستی ! و هرگز نمی گذارم که لحظه های زنگی ات به بی تابی ها و بی قراری های پوچ بگذرد ! تو فراتری دختر زیبا ! تو فراتر از هر دختری به سن و سال خودت هستی ! می خواهم بدانی که متفاوتی ! پس همچنان متفاوت باش ! آنگاه خواهی دید که چطور معجزه ام را برای تو کامل خواهم کرد ... ! به بهترین شکل و در ناب ترین زمان ممکن بسیار زود و به شکلی باورنکردنی و سرشار از شادی ! ...

خدای قدرتمند وهمیشه مهربان من !

برای خلق این لحظات سرشار از آگاهی از تو و رحمتت سپاسگذارم !