خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

خدایا می دانم که با نشان تسبیح می خواهی به من بگویی که داری برای من معجزه می کنی
نویسنده : سمیه - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ،۱۳٩۱
 

 

هوا ابری بود ... و صدای قطرات ریز باران را خوب می شد شنید  ...

اما ... دیر زمانی ست که دیگر روزهای ابری و هوای بارانی او را بهم نمی ریخت ...

دیر زمانی ست که هیچ چیز او را بهم نمی ریزد ...

دوستش می گوید : تو چطور صدای باران را شنیدی ؟!....آنقدر ریز می بارد که صدایی ندارد ...

او گفت : تمام شب می بارید ... خیلی ریز ... اما ... من می شنیدم ..........

حرف که می زد ... تازه می شد فهمید که چقدر کنارش می توان آرام بود ..............

با دوستش قدم می زد ....

او آرام بود و ساکت ....

دوستش گفت : دختر قرمزپوش ! ... گاهی احساس می کنم...خودت می دانی که چقدر زیبایی ! برای همین هم هست که سکوتی از سر غرور با خودت و دنیای خودت برقرار می کنی !

اما او که همان دختر قرمز پوش ست ... هیچ کدام از این حرفهای دوستش را نه باور کرد و نه جدی گرفت ! فقط گفت : نه اینطور نیست . تو فکر می کنی .

دوست دختر قرمز پوش دختری بود که همیشه می گفت به خاطر آرامشی که از با تو بودن پیدا می کنم دوست دارم گاهی فقط تو را ببینم حتی شده برای لحظه ای ! چون می دانست دختر قرمزپوش هرگز هیچ دوستی را نپذیرفته .

و امروز چقدر در این روز بارانی خوشحال بود که قدم به قدم این دختر مرموز راه می رفت .

چشمانش را نگاه می کرد ! دستانش را ! لبخندش را که همه را مسحور می کرد ! زیبایی اش را در دل تحسین می کرد !

باران شدت گرفته بود ...

 با تند شدن باران گویی باید هر دو برای رسین به اتوبوس می دویدند ....

دختر سوار شد و بعد از آن دختر قرمز پوش ...

دختر قرمز پوش نفس عمیقی کشید و دستی به موهای طلایی و زیبایش زد که تمام خیس شده بود ...با لبخند و کمی ناراحتی که روزگار به او یاد داده بود چطور همیشه وقتی که اشک می ریزد هم باید بخندد گفت : تمام موهایم خیس شده ست ! ....این را گفت که دوستش بشنود همان دختری که همیشه دوست داشت با او لحظه ای هم که شده باشد و از او آرامش بگیرد ....

اما....این بار ....گویی حرفش را خانمی سفید رو با موهایی سفید اما میانسال و بسیار جذاب هم شنید ! تا دختر قرمز پوش حرفش را تمام کرد خانم میانسال که الان هر چه دختر قرمز پوش فکرش را می کند چیزی غیر از فرشته نمی توانست باشد ...گفت :

خدا قطره های بارون رو فرستاده که تو رو از این طریق ببوسه ! این قطره های بارون که موهای تو رو خیس کرده بوسه های خداست روی سر تو عزیزم ...!...تو یه فرشته ای دختر... که خدا اینقدر تورودوست داره که تنهات نگذاشته و هیچ وقت هم نمیگذاره ...اون همیشه تورو به هر شکلی که شده شاد می کنه اون بارون رو می فرسته که تو حالت خوب شه که با بوسه های خدا تو دگرگون شی و غرق شادی و خوشبختی بشی !

دختر قرمز پوش با لبخند به خانمی که شبیه فرشته ها بود فقط نگاه می کرد وسرش را به علامت تصدیق همه ی حرفهای خانم میانسال تکان می داد . دختر قرمز پوش الان احساس خوبی داشت ! ... حسی که خدایی که همیشه دختر قرمز پوش از او می گفت او را اکنون غرق بوسه کرده ست.

همین موقع بود که جا برای یک نفر خالی شد و دختر قرمز پوش پشت سر خانم میانسال کنار دختر جوانی نشست و دوست دختر قرمز پوش همچنان ایستاده بود . خانم میانسال دستش را که مشت کرده بود به پشت سر آورد و به دختر قرمز پوش داد و گفت : بیا فرشته ی زیبارو ! که خدا چقدر تورو دوستت داره ! این واسه تو ! مشتش را که باز کرد دختر قرمز پوش تسبیحی را دید که هرگز چنین تسبیحی را با این همه رنگ شاد و جذاب و زیبا ندیده بود ! تسبیحی با مهره های بسیار زیبا با رنگهایی که واقعا هر چیز بی جانی را جان می بخشید . دختر جوان کنار دختر قرمز پوش تسبیح را که دید رو به دختر قرمز پوش کرد و گفت : میدانی که این تسبیح چیست ؟!...دختر قرمز پوش گفت : نه . دختر جوان گفت : من که رفته بودم مکه ، همه به این تسبیح خاص تسبیح حضرت ام البنین می گفتند . خان میانسال در جواب دختر گفت : جدی ؟!...من خودم هم نمی دانستم که این تسبیح ام البنین است .

دختر قرمز پوش در رد و بدل تمامی این حرف ها مات و مبهوت مانده بود و به تسبیحی خیره شده بود که هرگز در هیچ کجای زندگی اش هیچ نیرویی را به قدرت این تسبیح ندیده بود که اینچنین او را مسحور کرده بود ...و به خانم میانسالی خیره شده بود که فقط می توان اسم فرشته ی خدا او را نام گذاشت و بس .

چهره ی همیشه نورانی دختر قرمزپوش اکنون از هر زمانی شادتر و پر شور تر شده بود تسبیح را به دور مچ دستش چرخاند و رو به خانم میانسال کرد : تا همیشه این تسبیح را در دستم می گذارم و همیشه با این تسبیح صلوات می فرستم ...این حرف ها را که می زد خانم میانسال با لبخندی بسیار دوست داشتنی و جذاب فقط از دختر با الفاظی بسیار دلنشین تعریف و تمجید می کرد .

تنها حرفی که تا همیشه هرگز از یاد دختر قرمز پوش نخواهد رفت این بود که ... ببین چقدر خدا تورو دوست داره ...............

خدایا ..............................

همیشه نوشتن از تو چشمانم را تار می کند و اشک را مهمان خانه ی چشمانم می کند ......

خدایا !.....چه کنم تا بیش از این شایسته ی عشق تو شوم ؟!.....

خدایا !.....بیش از عشق بر تو عاشقم ... بیش از عشق ! ... و از تو تنها تو را می خواهم ای مهربان و ای قدرتمند بی کران !

خدای من ! من خوب می دانم که خیلی زود و خیلی عالی همان معجزه ی عشق و آرامش و خوشبختی را به من هدیه می دهی و قلبم را تا همیشه غرق شادی و خوشحالی عمیقی می کنی ای که مهر و محبتت بی حد و نهایت است برای من !