خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

خدایا ! بدان ... ! بیش از عشق بر تو عاشقم مهربان من !
نویسنده : سمیه - ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳٩۱
 

 

 

صبح است و من ... می نویسم ...

مهربان من !

خدای من !

پناه من !

باران که می بارد ... به یاد حرف آن زن زیبا رو که روزگاری مرا دیده بود ...

ایمان می آورم که تو خدای مهربانم باران رحمتت را با قطره های باران بر من نازل می کنی ... و به من بوسه می زنی ...!

به من که دیر زمانی ست عاشق توام ... !

عاشق تو و مهربانی هایت !

خدای مهربانم !

من تو را به لحظه لحظه نفس کشیدنم که به یاد تو می گذرد قسم می دهم !

قسم می دهم که آرامش و عشق و خوشبختی را به من هدیه بده ! و معجزه ی زندگی ام را در همین روزها به من هدیه بده !

خدای من ! ...

من صبر می کنم ...! برای همه ی موهبت هایی که خیلی زود و خیلی خوب با معجزه ای زیبا به من هدیه خواهی کرد !

خدای من ! تنها تکیه گاه من ! تنها پناه من !

تو را برای داشتنت سپاس می گویم !

تو را برای همه ی موهبت هایی که به من عطا کرده ای و عطا می کنی سپاس می گویم .

تو نوری نور ! مهربان من ! ...

مرا غرق نور و شادی و شعفی کن ! که تنها تو قدرتمند متعال و بخشنده ی بی نهایتی !

خدایا !

بدان که بیش از عشق بر تو عاشقم ! مهربان من !