خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

! ...
نویسنده : سمیه - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸۳
 

 

انسان از خویشتن بی خبر است .

 

و نمی داند که در او چه اتفاقی می افتد ،

 

و از مرتبه ی وجودی اش آگاهی نیست .

 

......

 

روزی مردی درختی را برید .

صوفی ای این حادثه را دید و گفت :

* به این شاخه ی جوان نگاه کن که پر از شیره و توان است و شاد است ،

زیرا هنوز نمی داند که بریده شده است .*

اما آن مرد گفت :

* بله ، ممکن است از صدمه ای که دیده است غافل باشد ،

اما به وقت خود خواهد دانست .*

صوفی از شنیدن این حرف خنده اش گرفت و گفت :

* اما در آن زمان دیگر نمی توانی با او بحث کنی .*

ادامه داد :

این تکریم و احترام ، وضعیت بشری ست .

غفلت ، حالت انسان است .

و در این اثنا نمی توانی با او استدلال کنی !

شاید تو بتوانی ؟ !

اما این بی ربط است .

اگر می توانی با خود استدلال کنی ، خیلی خوب است . !