خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

...
نویسنده : سمیه - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ آذر ،۱۳٩۳
 

 

به نام تو ! به نام تو که مقدس ترین واژه ای هستی که شناختم... و آموختم ...

به نام مقدس تو یا رب ! یا الله !

تمام هستی ام را به تو سپردم .

سال هاست که در انتظار معجزه ام .

معجزه ای که فقط تو یارای برآورده شدنش را داری .

می دانی هیچ ؟! که من بنده ام و تو خدا ! ... چقدر صبر ؟ چقدر طاقت ؟

لبریز شدم .

لبریز .

یا رب .

کجایی ؟

یا الله .

کجایی  ؟

ای خدای لحظه ها ی من

ای خدای روزها ی من

ای خدای سال های من

ای خدای من

کجایی ؟

لبریزم ...لبریز .

پناه ات کجاست ؟

مگر نگفته ای پناه بی پناهانی ؟

مگر نگفته ای در قلب شکسته خانه کرده ای ؟

خرده های شکسته ی قلبم را نمی بینی ؟

تو که از حال دل بنده های عاشق بر خودت آگاهی ؟

پس این چه آگاهی ست ؟ که تو از دل این بنده ات داری ؟

خدای ...

همان خدای معجزه های ناب ی ست که قول این معجزه ها را سال هاست به من داده ست ...

پس کجایند آن معجزه های نابی که قرار است برای من آرامش خوشحالی و خوشبختی ام را برایم به ارمغان بیاورند ؟

نکند آن معجزه ها ... را خود با دستان خود ..با رهایی از این دنیای پست ..باید برای خود هدیه دهم ؟!

آری...مرگ .

مرا می خواند ..

این واژه ی تلخ . اما آرام .

...

بگو خدای من ! بگو ! که سال هاست ... معجزه در دستان من است و نمی دانستم...

مرگ . معجزه ی ناب من است برای من .

همان آرامش محض .

همان خوشبختی .

همان خوشحالی .

همان قرار .

همان رهایی .

...

دوستت دارم ای واژه ی تلخ . مرگ . تو همان قرار منی .

تو معجزه ی سال های انتظار منی .

...

..

.