خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

! ...
نویسنده : سمیه - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸۳
 

 

خيره به صفحه ی سفیدی ....

که حکایت از پاکی و بی ریایی قلبم را می دهد ...

خيره ...

خیره شدم و از خود بیرون نمی آیم ...

مات و مبهوت !

مات و مبهوت !

مانده ام ...

دلم لبریز از غصه های بودن است ...

و ...

آه ...

چه بودنی !

و اکنون میان من و این همیشه بودن من ...

مانده ام ...

و تنها به یک امید زنده ام ...

به امید آفتابی که هر صبح ...

با نوازشهای گرم و دلنوازش ...

قلب سرشار از اندوه ((بودن)) را بنوازد ...

آفتاب من !

با من بمان و من را بنواز همچون تار !

همچون نی !

تا همگام با نواختن تو !

اوج گیرم !

اوج گیرم !

و این بودن را بپذیرم !

آفتاب من !

آفتاب من !

من را بنواز ...

من را بنواز ...

من را بنواز ...