خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

و من همچنان پوشيده در سکوتی سخت !
نویسنده : سمیه - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۳
 

 

غریبم در این جهان و از این تنهایی که مرا به اندیشیدن به سرزمینهای ناشناخته و سحر آمیز وا می دارد و رویاهایم را از سایه های سرزمینی دور و عجیب پر کرده ، عذاب می کشم . با آشنایان و دوستانم بیگانه ام و اگر یکی از آنها را ببینم ، با خود خواهم گفت : او کیست ؟ ! با او کجا آشنا شدم ؟ چرا اینجاست ؟ ! و در کدام قانون است که باید در کنارش باشم ؟ !

با خویش هم بیگانه ام ، و آنگاه که صدایم را می شنوم ، گوش هایم از صدایم سرگردان می شود .

من درون خود را می نگرم که می خندد ، می گرید ، می خشمد و می ترسد و آنگاه هستی ام از وجودم شگفت زده شده . روحم از قلبم استنطاق می کند ، اما من همچنان نا شناخته می مانم و پوشیده در سکوتی سخت . !

من غریبم در این دنیا !

و چنانم که هیچکس ، زبان صحبت مرا نمی فهمد .

و همچنان غریب ! خواهم ماند تا بالهای سپید و محبت آمیز مرگ فرا رسد و مرا به سرزمین زیبایم ببرد .

آنجا ، جایی است که نور حکمت پایدار است .

من در انتظار غریبه ی دیگری خواهم ماند تا با گرفتن زمان ، از این جهان تنگ و تاریک نجاتم بخشد .