خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

... !
نویسنده : سمیه - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ،۱۳۸۳
 

مگذار در لحظه هایی از زندگی ، به خاطر کوچکترین چیزها ، که بزرگ می نمایند در چشمات اشک بنشیند .

اشکها برای غمهای بزرگ و شادیهای بزرگ است .

......

پس مگذار که بر زمین فرو چکد ، مگزار که پژمرده ات کند .

زیرا که در رخشانی چشمانت می توانی زندگی را ببینی .

زیرا تو آن گلی نیستی که در گلخانه ی نا تمامی نحیف و زرد می شود . بلکه تو آن پرنده ای هستی که می توانی به هر کجا که آفتاب سایه گسترده است ، پرواز کنی .

......

برو ! در گوشه ی بزرگی از خانه ی درونت شمعی روشن کن و آسمان را به نظاره بنشین .

خود ، دست خودت را بگیر و به دشتهای آب که در بی کرانی عالم از نور ماه می درخشند ، سفر کن .

آنگاه پاک و درخشان ، از آبهای نور خورده به بیرون اتاق بازگرد و زندگی کن .

......

انجاست !

آری ! ...

آنجاست که خدا را در همه چیز خواهی یافت ، هر چند که به اندازه ی خودت آن را یافته ای .

آنگاه زیستن را خواهی زیست .

بی هیچ قیدی ، بندی ، رهای رها .

......

وه ! که چه زیستنی خواهد شد !