خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

سالی که گذشت ...
نویسنده : سمیه - ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ فروردین ،۱۳۸٤
 

یک سال گذشت ...

در هیچ سالی از زندگی ام به قدر روزهای سالی که گذشت در درونم هیاهویی غریب و نا آشنا احساس نکرده بودم !

و آشفتگی عجیبی روحم را تا به حال چنین به لرزش در نیاورده بود ...

اما درس های بزرگ زندگی ام را در این روزها آموختم ...

درسهایی که هیچ گاه آنها را فراموش نخواهم کرد ...

چرا که برای داشتن یک زندگی متعادل و آرام نیازمند مرور و تکرار هر روزه ی این دروس هستم .

 

خدای مهربان من !

 

در هیچ سالی به قدر سالی که گذشت تو خودت را تا به حال به من نشان نداده بودی ...

در هر کدام از این روزهایی که پشت سر می گذاشتم پیامی از تو دریافت می کردم !

و بیشتر و بیشتر پی به وسعت مهر و بخشندگی ات می بردم و براستی که این :

 

** موهبت بزرگی در زندگی من بود .**

 

و اقرار می کنم که من کوچکتر از آنم که چنین * موهبت * بزرگی را لایق باشم .

 

خدای مهربانم !

 

هر روزی را که آغاز می کردی ... اجازه ی تولدی دوباره پس از شبی تاریک و خوابی عمیق را به من می دادی و براستی هر روزی که آغاز می شد و با طلوع هر آفتابی ... من در آن روز متولد می شدم و گویی آن روز ... روز تولد من بود .

و من پیوسته در حال نو شدن هستم و همواره پس از تاریکی شب ! تو ! ای خدای مهربان ! موهبت دیدار با آفتابت را به من ارزانی می داری .

و به گمان من ! هر روز که در آن متولد می شویم ... * نو * روز * است ... اهمیت در نگاه و نگرش ماست .

 

خدایی که نمی دانم تو را چه بنامم و در وصفت همواره حیرانم !

چرا که مهر تو ... بزرگی تو ... سخاوت تو ... حدودی ندارد !

و در محدوده ی کلمات نمی گنجد .

 

تنها این را می گویم ای بیکران ...

 

** به بی کرانگی لطف و بزرگواری که در حق من کرده ای تو را شکر و سپاس می گویم .**