خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

...
نویسنده : سمیه - ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٤
 

در ژرفای روح من

ترانه ایست بی کلام

که در بذر قلبم می زید

او نمی خواهد بر صفحه نقش بندد ،

او حس مرا به پنهان بودن ، می بلعد

و بر لبانم هم جاری نمی شود .

 

چگونه می توانم آن را بخوانم ؟

ار آن در هراسم

که با زمین و زمینی بیامیزد ،

برای چه کسی آنرا بخوانم ؟

 

آن هنگام که به چشمان درونم نظر افکندم

سایه ی سایه اش را دیدم ،

وقتی ، سر انگشتانم را لمس کردم

لرزش آن را فهمیدم .

 

کردار دستانم حضورش را چون دریاچه ای

که باید برق ستارگان را بنمایاند

احساس می کند .

 

آن ترانه را

اندیشه آفرید ،

سکوت ، فراوانی اش بخشید ،

فریاد ، به صدایش در آورد ،

حقیقت ، پوشاندش ،

رویاها ، تکرارش کردند ،

عشق ، فهمیدش ،

بیداری ، پنهانش کرد ،

و روح ، خواندش .

 

آن ترانه ی عشق است .

 

عطر آن دل انگیزتر از یاس است ،

کدام صدا می تواند اسیرش کند ؟

 

کیست که جرات کند

فریاد آوا های پر معنی را

برای قلب سخنگو باز گوید ؟

کدام انسان است که به جرات خویش

با صوت

ترانه ی خدا را بخواند ؟ !