خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

در انتهای مرز بودن ...
نویسنده : سمیه - ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤
 

 

در انتهای مرز بودن ، آن زمانی که نگاهت در التماس محبت نگاهی است

و دلت اسیر تنهایی است ، وقتی که کوله بار خستگی ها ، شانه های تو را می لرزاند ،

گویی همه جا ترانه ی غم سر می دهند .

و تو – همسفر نا امیدی – به سوی نا کجا آباد رهسپاری ...

های مسافر ... درنگ کن ، فرصت عاشقی ست ...

دستان نیازت را به سوی عشق دراز کن ...

قصه ی پریشانی ات را برای عشق فریاد کن ...

بگذار هق هق گریه هایت را فقط او معنا کند ... و فقط نگاه او ، التماس چشمانت را پاسخ گوید .

اینک دلت را بنگر ...

ببین چقدر آرام است ! ...