خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

رنجور از بند رهايی در غربت زمين ...
نویسنده : سمیه - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٤
 

رنجور از بند رهايی در غربت زمين ... تنها و غمگين در *خلوت جمعيت خلق*ميگردم و بريده از هر پيوند به بی پناهی افتاده ام و نسيمی که دمادم در من می وزد همه ی آشيانه ها را از بازوی شاخه ها به زير افکنده است و زلزله ای که در من افتاده است همه ی شاخه ها را بر روی خاک فرو ريخته است .همچون گرگی تنها ... در سينه ی صحرای سياه و خاموش زمستان زده با غربت خويش ايستاده ام و در دور دست شب ... شواد شهر پيداست ... و ستونهای دودها و بخار نفسها و هياهوی آمد و شدهای بی حاصل و درهای خانه ها بسته و شيشيه ی پنجره ها بخار گرفته و در پس آن گرماها ی مصنوعی و عشرت های دروغين و عشق های غريزی و تنگ در آغوش هم خفته گرم خيالات و آرزوها و کينه ها و حسد ها و افتخارها و شادی های همه حقير ... همه آلوده ... و همه زشت ! ... ماه ! ... در اوج يکتايی بلند و پرشکوهش بر اين شهر ديوارهای سياه و کوچه های پيچاپيچی که به هيچ جا نمی رسند ... لبخندی سرد دارد .....

و من مانده ام !

محکوم به ديدن اسفبارترين وقايع !