خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

 
نویسنده : سمیه - ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ تیر ،۱۳۸٤
 

روزهایی هست و باز هم روزهایی . صبح هایی هست و شب هایی .

صبح هایی هست که پیش از سپیده دم ، سست و خموده از خواب بر می خیزیم ...

ای بامداد خاکستری پاییز ! جان آدمی در تو نیاسوده بیدار می شود ...

و چنان از شب زنده داری تب آلود خویش کوفته است که آرزو دارد دوباره به خواب رود و طعم مرگ را مزمزه کند ...

و من همچون ... که در مخفی گاههای زمین برای روزهای گرسنگی خود نان و استخوان نگاه می دارند ، می دانم برخی لذت های پنهان را در کجا بیابم .

می دانم ...

که در پیچ گود نهر کمی هوای ملایم هست و دورتر ، رایحه ی برگ های فراوانی که فروریخته است ...

زنی که می توانم به رویش لبخند بزنم : با بوسه ای نزدیک کلبه بر روی کودک خردسالش ...

آیا همه ی خوشی هایم همین است ؟ !...

آه ! بهتر است بخوابم ! اینها بسیار ناچیز است ... و من از امید داشتن دلزده شدم .