خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

خدايا ! مرا درياب !
نویسنده : سمیه - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ تیر ،۱۳۸٤
 

با سردرگمی های خود مانده ام و نمی دانم رو به کجا آورم ؟ !

لذت زندگی در چیست ؟ ...

برای پذیرفتن این *بودن* که سراسر رنج دل است ... باید چه کنم ؟ ؟ ؟

همه ی شادی ها ، همه ی محبت ها ، همه ی رفتن ها ، همه ی آمدن ها ....

دیگر دلیلی برای بودنم نیستند !

چرا که .... دلیل اشک هایی که شب و روز .... در چشمانم حلقه می زنند ... را نمی دانم !

دلیل بی تابی و نگرانی همیشه دیدگانم را نمی دانم ....

در انتظار چه کسی ؟

در انتظار چه چیزی ؟

در جستجوی چه ؟ ..... اینگونه بی تاب اند ؟ ؟ ؟

و من ! گویی ....

بی خدا مومن ! ..... بی معشوق ، عاشق ! ..... و بی تب ، می سوزم ! .....

در جاده ی زندگی !

با نگاهی مبهم ..... با روحی خسته ..... با آینده ای ناآشنا ..... روبرو هستم !

خدایا !

از تو چیز بزرگی نمی خواهم !

تنها می گویم : .....

روح خسته ی خسته ی مرا دریاب !