خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

غريبه ای باش با خود ...
نویسنده : سمیه - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٤
 

در اتاقی نیمه تاریک ...

نشسته ام !

تنها ...

شب آرامی ست ... اما مبهم ...

شبی که آغاز تغییرات بزرگی ست !

شبی که افق جدیدی از درک احساس ! را به رویم گشوده ...

با خود حرف می زنم ...

 

... !

 

* غریبه ای باش با خود !

زندگی را رودی ببین که بر بستر زمان جاری ست .

در ساحل این رود بایست ... نه کنجکاو باش و نه نگران .

به خس و خاشاک گذشته ات نگاه کن ...

که بر خاطراتت شناورند و می آیند و می روند .

از آنها منتزع شو !

و نسبت به آنها بی تفاوت باش ...

یادت باشد که :

 

                   (( هیچ چیز مهم نیست ))

 

فقط باش ! ...

و آنگاه انفجاری رخ خواهد داد . *