خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

در زندگی ات جای هيچ گريزی نيست ...
نویسنده : سمیه - ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٤
 

یک روز بیدار می شوم

بی خوابی شب گذشته آنقدر روح و تنم را خسته کرده است

که مرا توان راه رفتن نیست ...

ترجیح می دهم باز هم بخوابم !

خواب ...

و باز هم خواب ...

!!!

می گریزم ...

 از بودن خود !

به خود می گویم :

در زندگی ات جای هیچ گریزی نیست ...

باید بمانی !

و من اکنون ... مانده ام ...

میان من و بودنم !

و خدای من !

به کدامین گناه، محکوم ماندنم ؟ !

و به کدامین گناه مرا به انتظار این رفتن و رها شدن گذاشته ای ؟ !

خدای من !

با تو حرف می زنم ! ... صدایم را که می شنوی ؟ !