خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

باز شب شد ...
نویسنده : سمیه - ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٤
 

با همین واژه های معمولی

با خدا حرف می زنم هر شب

گرچه آن سوی آسمان برپاست

شب شعر ستاره ها در شب

حرف هایم اگرچه تکراری ست

جمله هایم اگرچه بی معناست

تا زمانی که با خدا هستم !

اسم هر گفت وگوی ساده ، دعاست .

راستی ! اشک هم زبان دعاست

ساده با واژه های بی پایان

لهجه ی اشک های من گاهی

می شود لهجه ی باران !

....

باز شب شد ...

من و خدا هستیم !

جمع ما ساده و صمیمانه ست

در نفس های شاعرانه ی شب !

جمع ما ، جمع شمع و پروانه ست .