خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

خدايا !!! ....در اين شب بزرگ مرا درياب !
نویسنده : سمیه - ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٤
 

سلام می کنم به تو در این شب !

به تو ای خدای بزرگوارم …

به تو که همیشه در وصفت حیرانم …

به تو که مهربانترینی ! …. به تو که سراسر نوری …

خدایا !

همیشه از ته دلم تو را خواندم !....و تو چقدر خوب مرا اجابت کردی …

آنقدر خوب … آنقدر عاشقانه ! …

که مرا برای همیشه از آن خود کردی ….

کاری کردی که همه چیز رو همیشه فقط از تو بخوام ….

خدایا !

مهربانا !

به سوی تو آمدم … می خواهم کوتاهی ها یم را ببخشی !

آمدم به تو بگویم !

ما عبدتک حق عبادتک !

خدایا !

گاهی در اوج دلتنگی و رنج … زمانیکه تمام حصارها مرا در برگرفته ….

اشک می ریزم و آنقدر گریه می کنم …..که دیدگانم از شدت و سوز اشک توان باز شدن را ندارند …..

باز هم به سوی تو می آیم ! …. رو به قبله ات می نشینم و اشک می ریزم ….

چنان آرامشی سراسر وجودم را می گیرد ….که  تمام دلتنگی ها و خستگی ها را محو و نابود می کند !....

آنگاه است که با خود می گویم ….چقدر با تو بودن زیباست ….چه موهبتی ست رو به قبله ات نشستن و اشک ریختن …. آنگاه است که در می یابم تمام دلتنگی های من از خود من است ! …. از اینکه آنقدر که باید ! آنقدر که روحم آرام یابد با تو ارتباطی نداشته ام ….آنگاه است که در می یابم ……با تو بودن مرا از همه چیز بی نیاز می کند …..بی نیاز از خواستن !

وه ! ……که چه موهبتی ست بودن با تو !

و از عاشقانه های تو ….. عشق را چشیدن !

خدایا ! در این شب زیبا تنها یک خواسته دارم !

خدایا ! قسم به بزرگواری ات …..

*** بگذار تا دوستی ات با من همانند بودنت جاودانه و عاشقانه باشد ***

بخاطر تمام مهربانی هایت از تو سپاسگذارم ….

ای همه خوبی ! ای بی کران !