خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

ديگر توان ماندن ندارم ...
نویسنده : سمیه - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٤
 

 

 

روزها چه زود و چه غریبانه می گذرند ....

و زمان چه غارتگر عجیبی ست ....

و من ! ...

رنجور از بودن ....

دلتنگ از بودن ........

و خدای من !

به کدامین گناه محکوم ماندنم ؟ !

می خواهم بروم ....

می خواهم رها شوم .......

می خواهم دور شوم ..........

دور ............... دور .................... رهای رها !

خدای من ! صدایم را که می شنوی ؟ !

دیگر توان ماندن ندارم ......

به من گفته ای صبر داشته باش ! .... منتظر باش !....

تمام عمر را به انتظار سپری کردم ........

دیگر نمی توانم ! ..........به آخرین حد رسیده ام .........

خدایا !

دیگر نه خواسته ای دارم نه نیازی .............و نه حاجتی !

تنها فقط می گویم :

 

قسم به بزرگواری و عظمتت ! قسم به وسعت مهربانی ات این انتظار را به پایان برسان .......بگذار رها شوم ! بگذار طعم شیرین پرواز را بچشم !

 

باز هم ....

باز هم اشک هایم قلب سرد به ستوه آمده از بودن را .........گرم می کنند ....