خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

تولد ! ...... رنج بودن !........تمنای مرگ !........
نویسنده : سمیه - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ،۱۳۸٤
 

یه فصل سرد ....

یه آسمون ابری ......

یه قطره اشک ...........

یه قلبی که اگه خدا رو نداشت ! زنده موندنش محال بود !

..............

.....................

....................................

تا امروز در چنین ابهام ژرفی ، در زندگی فرو نیافتاده بودم .

کمی که فکر می کنم ... دلیل این ابهام را در می یابم !

گمان می کنم اثر همان اشک های غریبی ست که دیشب مهمان چشمانم بوده اند !

هیچ گاه دلیل  آمدن و رفتن این اشک ها را ندانستم ...

نمی دانم ! ... یا شاید هم می دانم ....

شاید اثر همان خراشی ست که از آغاز تولدم در این دنیا بر صورت احساسم وارد آمده ...

شفافتر بگویم ...

 از همان ابتدایی ترین روز زندگی ام که توان درک هیچ چیز را نداشتم ! ... رنج و درد * بودن * را با تمامی جهالتم در یافتم و بر خود گریستم !

و اکنون ...

بعد از گذشت بیست و یک سال از آن روز هنوز از این درد که با هیچ چیز التیام نمی یابد رنج می برم ...

و تنها این اشک گرم مونس شب های سرد و تاریک قلبم است همچون دوستی وفادار  .

و من ! ....

اکنون !....

دلشکسته تر از باران ، منتظر خورشید ! تنها ....... نشسته ام !.......

دلتنگ رنگین کمان شدنم ! ...........