خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

باز سوی تو آمدم ...
نویسنده : سمیه - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٤
 

 

مهر و بزرگواری ات مثل همیشه مرا به سوی خود می خواند ...

به سوی تو آمدم ... خدای من ... به سوی تو ! که مهربانترینی ...

از چه بگویم ؟ ....

از کجا آغاز کنم ؟ ...

از که بگویم ؟ ...

تو که ناظر همیشگی کارهایم .... زندگی ام .... اتفاقات .... و .... دگرگونی های منی ....

اصلا ! تو خود بوجود آورنده ی اینها هستی ...!

پس من از چه بگویم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

............

................

.......................

تو که بر همه چیز آگاهی !

تو که حال مرا می دانی ! ...

چرا مرا از این ابهام کشنده رها نمی کنی ؟ ....

چرا این انتظار را به پایان نمی رسانی ؟ ....

چرا با بالهای سپید مرگ به سویم نمی آیی ؟؟؟ ....

خدایا ....

خالصانه می گویم .....

دیگر تاب ابهامات زندگی را ندارم ....

دیگر تاب انتظار کشیدن را ندارم ..........

دیگر تاب زیستنی بی شوق و شور را ندارم ........

بیا !

بیا ....منو با خودت ببر !

هر جا که می بری ببر .....

هر جا بجز این زمین خاکی کبود ......

 اونجا که لذت آرامش را بچشم .....

خدایا .....

بس است این انتظار ......

به پایان برسانش ..................

به سویم بیا ....

 شمع های سرورم به امید آمدن تو فروزانند ....

آن زمان که بیایی این شعله ها تابناک تر می شوند .....

خواه بیایی ، یا نه ...

با اشک هایم تمامی این دنیای مادی را فرو خواهم شست .....

خدایا ! برای خرسندی ات ،.........

با اشک هایم که به عطر عشق آغشته اند ،..................

پاهای سکوت تو را خواهم شست ...

و محراب روحم را تا آمدنت خالی نگاه خواهم داشت !

لب نخواهم گشود و از تو چیزی نخواهم خواست ...

تو آلام و رنج انتظار این قلب شوریده را می شناسی ...

تو دعای مرا می شنوی !

و می دانی که به هیچ کس دیگر چون تو عشق نمی ورزم ...

خواه بیایی یا نه ! ...

به انتظارت خواهم نشست ...

حتی تا ابد !