خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

دو چشم رويايی ! ...
نویسنده : سمیه - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٤
 

 

تنها نشسته ام ...ناگاه چشمانم تار ... تار ... می شوند ... احساس می کنم که چیزی بر روی گونه ام می غلتد ! ... دست بر گونه ام می کشم ... مثل همیشه اشک هایم بی اختیار جاری ست ... با پشت دستم اشکها را پاک می کنم ... باز هم احساس می کنم که چیزی بر گونه ام می غلتد ! ...باز دست بر روی گونه ام می کشم ! ... باز هم اشک بود ! ... خدای من ! ... چرا بی اختیار ؟ ! ... چرا بی هیچ مقدمه ای ؟ !... این اشک ها جاری ست ؟ ! ... رو به آیینه می ایستم ... چشم در چشمان دختر معصومی می دوزم که ... اشکها دیر گاهی ست در چشمانش خانه کرده اند ... گویی عاشق چشمان دخترک شده اند ! ... چشمانی معصوم و منتظر !  ... دخترک را می بینم ! ... همچنان در بهت خویش فرو رفته ست !...چشم در چشم دختر منتظر ! رو به آیینه ... حرف می زنم ! ... :

- تنهایی ؟!

: تنهای تنها !

- منتظری ؟ !

: منتظر منتظر ! ......منتظر یه اتفاق ! ....شاید یه معجزه ! ....شاید هم یه هدیه ! ...

.............

در چشمانم نگاه نافذش را می دوزد و لب می گشاید ...

.............

: آره ! ... منتظرم ! ... منتظر یه معجزه ام ! ....

................

  باز هم رو به آیینه ....چشم در چشم دخترک می دوزم ! ... کمی بعد ، دور می شوم ! .......

با خودم حرف می زنم ! ...

چشمانش چه آرام بود ! ... چه نگاه نافذی داشت ! ...هر کس چشمانی به این آرامی داشت ! دنیا دیگر یک باغ پر از آرامش می شد ! ....

بی خودی نبود که اشک ها این چنین سخت عاشق شده اند ! ...

و همچنان ... اشک ها باید مهمان آن دو چشم رویایی باشند ! ...

بی آنکه از دخترک اجازه ای برای ورود بگیرند ! ...