خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

يک سال گذشت ! ...
نویسنده : سمیه - ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٥
 

 

خدای مهربانم !

یک سال و چهار فصل گذشت !

چه دلتنگی ها ... چه آشفتگی ها ... چه بی قراری ها ... چه روزها ...

روزهایی که فقط صبر و شکیبایی رو به روح بی قرارم هدیه می دادم !

روزهایی بود که ... بی هیچ ذوق و شوقی بی هیچ امیدی ساعت ها و لحظات را از پی هم می گذراندم ...

اگر مهربانی تو نبود ! خدای بزرگ من ! ... اگر امید به مهربانی تو در جان آشفته ی من زنده نمی شد ... زنده ماندنم محال بود ...

خدایا ! ...

با همه سختی ها ... با همه تمناها ... با همه نیازها ... با همه دلتنگی ها ... با همه آرزوها .... با همه ......

همیشه تو را یاد کردم و از بی قراری هایم با تو سخن گفتم ! ... با تو که بر همه حال و روز من آگاهی .... با تو که همه جان و وجودم نیازمند مهر توست ...

و تو ای خدای مهربانم ! با بزرگواری ات مثل همیشه مرا در آغوش پر از مهرت جای دادی و هدایتم کردی !....

به گذشته که نظری می کنم.... روزهایی را به یاد می آورم که .....

در اوج دلتنگی و آشفتگی .... پیشانی بر تربت می نهادم و اشک می ریختم ! ... لحظه ها ... ساعت ها ... از پی هم می گذشتند و من از شدت بی قراری بی خبر از گذشت زمان .... در تنهایی و خلوت خویش اشک می ریختم ....

و تو ای خدای مهربانم ! چقدر عاشقانه !... با مهر بی کرانت ! روح بی قرارم را تسلایی ژرف می بخشیدی .

خدای بزرگ من تو را به خاطر هر آنچه به من عنایت کردی از صمیم قلبم شکر و سپاس می گویم  .

خدای من !

برای زندگی کردن به هدایت و راهنمایی تو در لحظه لحظه زندگی ام نیازی ژرف دارم ...

قسم به بزرگواری و عظمت ات ای همه خوبی ... مرا به حال خود وامگذار !

به مهرت ! ... به توجه ات .... به بزرگواری ات مثل همیشه نیاز دارم ! من با امید به همین هاست که زنده ام ...

 راهنمایم باش و هدایتم کن ... ای همه خوبی !

همه امیدم تویی ! بزرگوارا ...