خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

خدای من ! مرا درياب
نویسنده : سمیه - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٥
 

 

با نام تو شروع می کنم ... و تو را عاشقانه می خوانم ...

آری تو را ! ...

تو که نهایت عشقی !

تو که نهایت مهری !

خدای مهربان من ...

میدانی که همه امیدم تویی ؟!

میدانی که هر لحظه تو را در قلب می خوانم ؟!

میدانی که همه هستی ام در ذره ای ست از مهر تو به من ؟!

میدانی که چشم براه توام ؟!

میدانی که عاشق توام ؟!

میدانی که دوستت دارم ؟!

میدانی که لحظات زندگی ام با یاد توست که سرشار اند و زنده ؟!

میدانی که تو تنها تکیه گاه منی ؟!

میدانی که بیش از هر زمان دیگری چشم براه مهر توام ؟!

خدای من !

خواهش می کنم این را بدان که بیش از هر زمان دیگری به مهرت ... به لطفت ... به بزرگواری ات ... به توجه ات نیاز دارم ... نیازی ژرف تر از ژرف !

خدای من !

تو آلام و درد این قلب شوریده را میدانی !

تو از ضعف بندگانت آگاهی !

خدای من !

پس بر من رحم کن ! ... تنها تویی که ارحم الراحمینی !

 تنها به سوی تو آمدم ...

بر من رحم کن !

بر من رحم کن !

بر من رحم کن !

مرا دریاب ای ناب تر از ناب .