خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

خدايا ! صبر می کنم ! چون تو می خواهی ...
نویسنده : سمیه - ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٥
 

 

 

اي خداوندگار مهر مرا درياب ! مرا درياب كه در آتش دايمي مي‌سوزم.
صبرم به پايان رسيده . دل پردردم ديگر طاقت ندارد ...

با اشك به خود سكون مي‌بخشم، ولي ديدگانم ديگر رمقي ندارند...

 

خدايا به تو پناه مي‌برم !

 

اي درد ! ... اگر تو نماينده خدايي كه براي آزمايش من قدم به زمين گذاشته‌ای تو را مي‌پرستم ...

 تو را در آغوش مي‌كشم و هيچگاه شكوه نمي‌كنم .

بگذار بند بندم از هم بگسلد، هستيم در آتش درد بسوزد ...
و خاكسترم به باد سپرده شود. باز هم صبر مي‌كنم ...

و خداي بزرگ را عاشقانه مي‌پرستم ...

 خدای من ! اين آزمايش‌ها ی دردناكي كه فرا راه من قرار داده‌اي ...

 اين شكنجه‌هاي كشنده‌اي را كه بر من روا داشته‌اي ...

 همه و همه  را مي‌پذيريم....
خدايا ! با غم و درد انس گرفته‌ام.

آتش بر من سلامت شده و شكست و ناملايمات عادي گشته است ...

خدایا !

صبر می کنم چون تو می خواهی .

خدایا !

مگذار بی تاب شوم ...

خدایا !

تنها تو می توانی آتش دلم را با مهرت خاموش کنی ...

خدای من بر من رحم کن ! ...

من انسانم و از احساس سرشار ...

خدای من تو خود میدانی که انسان بودن چه سخت ست و چه می کشد آنکه انسان ست و از احساس سرشار ...

بر من رحم کن بزرگوارا .