خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

كودكي مي آيد ... نوجواني مي گذرد ... و اكنون دوران شيرين و پر احساس جواني .
نویسنده : سمیه - ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ دی ،۱۳۸٥
 

 

چند سال پيش ؛ درست در چنين روزي به دنيا آمدم ... بيست و دو سال پيش بود .

در همين روز هر سال روحم از افكار ؛ خاطرات و تاملات سرشار مي شود .

در چنين روزي ؛ من معناي زندگي گذشته  خود را در مي يابم ... و مروري بر همه كارهاي كرده و ناكرده مي كنم . و درس ها مي آموزم . و درس ها مرور مي كنم .

و خودم را براي ناشناخته هاي زندگي ام آماده مي كنم . زندگي كه براي آن برنامه ها ... و هدف ها دارم .

 

.............

 

رو به آيينه ايستاده ام ... آيينه اي كه در آن خودم را دوباره از نو نگاه مي كنم ... اما نه آن نگاه هميشگي و گذرا .

چشم هايم بيدارند ... و هوشيار !

اين چشم هاي زيرك .......... مي گويند ! ..... هميشه هوشيار باش .

مي گويند ! ........ مبادا دل به چيزي ببندي ! ....در اين دنيا هيچ چيز از آن تو نيست !

اين چشم ها حرف هاي زيادي دارند ..... مي گويند ! هميشه عاشق بمان .

و من ! ... امروز ... عاشقم بر همه چيز .

هر چه هست از آن خداست . و اوست ناب تراز هر ناب .

و من ! ... فريادي از دل بر مي آورم و مي گويم .......................................

درود بر تو اي زندگي !

درود بر تو اي بيداري !

درود بر تو اي زمان كه ما را به كمال مي رساني .

زندگي زيباست .... زندگي آبتني كردن در حوضچه ي اكنون ست .

خداي مهربانم !

مرا در ساختن روزهايي زيبا ... و به يادماندني در تمام طول زندگي ام ..... كمك كن .

اميد و تكيه گاه هميشگي ام تنها تو هستي بزگوارا .

 

تولدم مبارک !