خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

آنچه خدا نباشد نمی تواند نياز مرا بر آورد .
نویسنده : سمیه - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٥
 

 

 

سال ها در اطاقم نشسته بودم و چشم به در و گوش به صداي پايي كه مگر او از راه برسد . از هر صداي پايي از جا مي پريدم كه اوست هر دري كه باز مي شد او نبود .

همواره مي آمدند و مي رفتند و بسيار اما او نيامد و اكنون در اطاقم همچنان نشسته ام اما مي دانم كه ديگر او نخواهد آمد .

با دردناكترين تجربه ها دانستم كه بايد در اين اطاق ؛ بي انتظار بمانم .

دانستم كه ديگر (( اويي )) نيست و چه سال ها كه بيهوده چشم بر در دوخته بودم و اكنون من در تنهايي مايوسم سر در گريبان خويشتنم و در را بر رويم و بر روي هر كه مرا سراغ مي كند بسته ام .

چه آرامش دردناكي ! چه يقين جانكاهي ! اما به هر حال آرامشي است و يقيني كه بدان رسيده ام و اكنون بدان خو كرده ام .

چنان با تنهايي آرام و ساكتم انس گرفته ام كه اگر تو اي فريب ! اگر تو او باشي در را برويت نخواهم گشود .

دل من ديگر پير شده است و سخت ناتوان ؛ تاب تپش ها و بيتابي هاي (( دوست داشتن )) را ندارد ؛ تنها مي توانم خاطره ها را با خود مزمزه كنم .