خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

خدايا ! مرا به حال خود وامگذار بزرگوارا ! ... خودت بنده ات را هدايت کن .
نویسنده : سمیه - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٥
 

 

مدت زيادي ست كه سراغ تو را نگرفتم ... تو را مي گويم اي صفحه ي سپيد بلاگ من ...

مدتي ست كه تغييرات زيادي در افكارم ... در حساسيت هايم نسبت به همه چيز داده ام ......

ياد گرفته ام كه ...

زندگي رودي ست كه بايد در ساحلش بايستم ... و آرام باشم .... آرام .... آرام .... در هر شرايطي ....

نه كنجكاو باشم و نه نگران .

و ياد گرفته ام كه .... هيچ چيز مهم نيست ..... چون هر چه هست ! ....از آن خداست ....

هر چه در زندگي هست از آن خداست .....  و من بنده ي سراسر نياز و تمنا .... راضي ام به رضاي تو اي بزرگوار نازنين .

خدايا ! ...

عشق را از تو مي خواهم ...

خدايا ! ...

آرامش عميق روح و روانم را از تو مي خواهم ....... فقط از تو !

خدايا ! ...

تو را قسم به مهر بي حد و حسابت ... تو را قسم به بزرگي ات ! مرا به حال خود وامگذار .

با من باش . خداي من .

تو را تمنا دارم ... مهربانا ! ..... مرا به حال خود وامگذار .... عشق را به من هديه كن .

چشم براهم ! ... چشم براه عشق و مهر توام .

مرا هدايتم كن . مرا به حال خود وامگذار اي بي كران .