خدایا ! خیلی دوستت دارم ...

خدای مهربانم ! از آمدن به سوی درگاهت خسته نمی شوم ... هرگز !
نویسنده : سمیه - ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٦
 

۱۳۸۶/۴/۳..................۱۳۸۶/۴/۶

سختي هاي شديدي كه در اين روزها بر من وارد شد را تا عمر دارم از ياد نخواهم برد .

زندگي خوابگاهي ... هر روز دو يا سه امتحان با هم ... شب هايي كه تا صبح بيدار مي ماندم و درس مي خواندم .

دو سال دوران كارداني هم خوابگاه بودم ... امتحان هم دادم ... اما ... الان كه ترم دو كارشناسي هستم باز برگشتم به همون اتاق و همون خوابگاهي كه بودم ... و اين روزهايي را كه بر من گذشت هيچ وقت از ياد نمي برم .

روزها و شب هايي كه فقط با دلتنگي تلخي مي گذشت ... چه شب هايي ... كه اشك مهمان هميشگي چشمانم بود .

و باز هم هست ... شب ها و روزهايي كه ... مي آيند . و اين منم كه نظاره گر آمد و شد لحظات زندگي هستم .

خدايا ...

تو خودت از حال دل من آگاهي ... تو خودت مي بيني مرا كه بي صبرانه منتظرم . پس درياب مرا اي همه مهر و بخشندگي .

اومدم كه بي پرده باهات حرف بزنم خداي من !

من ........ من ......... ديگه خسته شدم ! ..... ديگه نمي تونم ..... اونچه كه تو از من مي خواي از تاب و تحمل من بيشتره .......

خدايا !

تويه تك تك لحظاتم تو رو صدا مي زنم .... و از تمنا ها از التماس ها از خواهش هايم به تو مي گويم ... پس بر من رحم كن .

خواهش مي كنم خداي من بر من رحم كن ! عشق و آرامش را براي هميشه به قلبم هديه بده .

خداي من !

 من از آمدن به درگاهت خسته نمي شوم ... نو تنها تكيه گاه و اميد مني ... و من هميشه فقط رو به سوي تو مي آورم .

چرا كه تو بزرگوارتريني ... خداي مهربانم ...

خداي من ! كه بر همه چيز قادر و توانايي و همه چيز در دست توست .

پس بهترين ها را به من هديه بده و بيشتر از اين مرا چشم براه مگذار اي قادر متعال . اي همه مهر و بخشندگي .

بدان ! خداي من ! تنها اميد من تويي .